قوس


آخرین به روزرسانی:

بن سامی کهن «*قوش» به معنای «خماندن، کج کردن» در زبان‌های کهن ایرانی به این صورت‌ها دیده می‌شود:𐎖𐎌𐎚  (قشت: کمان، کمانگیر) اوگاریتی، 𒄑𒉼 (قَشْتوم: کمان) اکدی، קֶשֶׁת (قِشِت: کمان) و קַשָּׁת (قَشّات: کمانگیر، صورت فلکی قوس) عبری، 

این بن در زبان‌های آفروآسیایی ریشه داشته و در زبان‌های حبشی هم به این صورت‌ها دیده می‌شود: ቀስት/ ቀሥት (کَسْت/ کاسْت: کمان) و ቀስተም (کاسْتام: کمان گرفتن) گئز،ቀስት  (کاسْت: کمان) امهری، ቀስቲ (کاسْتی: کمان) تیگرینیا، ቀሽ (کاش: کمان) تیگرِه

  در پارسی از این بن چنین کلماتی برآمده‌اند: «قوس»، «قوسین»، «قوس قزح» (در اصل یعنی کمان قزح که خدای توفان فنیقی‌ها بوده)، «قوس‌دار»، 

  در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی این ریشه چنین واژگانی را زاده است: «قَوس» (کمان، صورت فلکی کمانگیر) و «تَقَوَّس» (خمیده شدن) و «قَوّاس» (کمانگیر، کمان‌ساز) عربی، «قُوْس» (کمان، قوس) ترکی آذری، «قَوْس/ کَویس» ترکی استانبولی، «قَوس قَزَح» اردو

  قوس در سایر زبان‌ها هم وامگیری شده است: «قَووس» تاتاری کریمه، «کَوس» اندونزیایی و مالزیایی، qaws مالتی

  «قوس» در شعر و ادب پارسی به نسبت رایج بوده است:

فردوسی توسی: «زمرد برو چار صد پاره بود  به سبزی چو قوس قزح نابسود»

ابوالفضل بیهقی: «به قاب قوسین آن را برد خدای که او  سبک شمارد در چشم خویش وحشت غار»

ازرقی هروی: «ور سهیل ای بت کس اندر قوس و در عقرب ندید

چون کند در قوس و در عقرب سهیل تو وطن »