ریشهی پیشاهندواروپایی «*(s)leg» به معنای «شل، سست» از دید پوکورنی در زبانهای آریایی به ریشهی «*رَخْش/ *رَخْشَکَه» منتهی شده و در زبانهای ایرانی کهن این واژگان را به دست داده است: atsiri (ایریسْتَه: جسد) اوستایی، լաշ (لاش: لاشه) ارمنی میانه،
حدس میزنم این واژگان پارسی نیز از همین ریشه برخاسته باشند: «لِه»، «لهیده»، «له کردن»، «لیته» (ترشی بادنجان لهیده)، «لش»، «لاش/ لاشه»، «آشولاش»، «لش کردن»؛ و در پارسی قدیم: «لَهاشُم» (زشت و پلشت)، «لَهنَه» (ابله).
در زبانهای ایرانی نو هم این کلمات از این بن مشتق شدهاند: «لش» و «لاشه» و «لاشخور» و «تنلش» و «آشولاش» پارسی، «لاشْخار» (لاشخور) طبری، «لِش» (لاشه) ترکی، «لِشِه» (لاشه) آلبانیایی، լեշ (لِش: لاشه) و լաշ (لاش: شل، لَش) ارمنی، ლეში (لِشی: لاشه) گرجی. leş (لاشه) تاتاری کریمه هم از همینجا آمده است.
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: লাশ (لَس: لاشه) بنگالی، लाश (لاس: لاشه) هندی، ਲਾਸ਼ (لاس: جسد) پنجابی
واژهی «لش/ لاشه» در زبانهای اروپایی بالکان نیز وارد شده است: леш (لِش: لاشه) بلغاری، leich (لِیْخِه: بیهوش شدن) و lesi (لِسی: لاشه) یونانی بیزانسی، les (جسد) و lesin (غش) و lesina (بیهوش شدن) رومانیایی، lešinar (لاشخور) صربی-کروآتی،
در شعر و ادب پارسی کلمات این خانواده گهگاه به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «بدین رزمگه امشب اندر مباش ممان تا شود گنج و لشکر به لاش»
مولانای بلخ: «چون از این لاش خر فرود آید شاه دل شهسوار خواهد بود»
و: «لذت تازیانهام کی برسد به لاشهاش چون که گمان برد که من بهر فناش میزنم»