لحیم


آخرین به روزرسانی:
لحیم


         ریشه‌ی پیشاسامی «*لحم» به معنای «گوشت، نان، غذا» در شاخه‌ی نیایی زبان‌های آفروآسیایی هم به صورت «*لَحَم» به معنای «خوردن» وجود داشته است. در زبان‌های کهن ایرانی از این بن چنین کلماتی را سراغ داریم: 𒀭𒆷𒄩𒈬 (لَحامو: ایزدبانویی از نیاکان آنو) و 𒀭𒌓𒈬 (لَحْمو: ایزدی از نیاکان آنو) اکدی،𐎍𐎈𐎎 (لحم: نان، خوردن) اوگاریتی، לַחְמָא (لَحْما: نان، غذا) آرامی، ܠܚܡܐ (لَحْما: گوشت، نان) و ܒܹܝܬ ܠܚܹܡ‎ (بِیْت‌لْخِم: بیت‌لحم) سریانی، לֶחֶם‎ (لِخِم: گوشت، نان) و לחמנייה / לַחְמָנִיָּה‎ (لَخْمَنیَه: پاره نان، قرص نان) و בֵּית לֶחֶם‎ (بِت‌لِخِم: بیت‌لحم) عبری، 𐭫𐭧𐭬𐭠‎ (نان، نوشته به صورت هزوارش: لحما) پارتی. ላህም (لَحْم: گوشت) حبشی گئز هم از همین ریشه برآمده است.

         در میان این واژگان نام «لحامو» و «لحمو» جای توجه دارد. چون آشکارا صورت مذکر مؤنث همین ریشه است و نام ایزدانی فروپایه و جفت در میانرودان باستان بوده که در انوماالیش فرزندان نخست‌زاد تیامت و آپسو دانسته می‌شدند و نیای خدای آسمان‌ها (آنو)، و احتمالا نماد گل و لای حاصلخیزی بوده‌اند که بعد از فرو نشستن طغیان دجله و فرات در کرانه‌های این رودها به جای می‌ماند. نام این دو تباری سامی دارد اما پیش از دوران شروکین وچیرگی اکدی‌ها بر سومر در اسناد سومری دیده می‌شود. یعنی از کهن‌ترین نمونه‌های کلمات سامی ثبت شده در تاریخ است و به لایه‌ای بسیار دیرینه بازمی‌گردد که نفوذ کلمات سامی در زبان سومری را نشان می‌دهد. نام شهر بیت‌لحم که مرکز دینی مهمی بوده و قدس بعدتر در کنارش ساخته شده، احتمالا از همین نام آمده و یعنی «خانه‌ی لحمو/ معبد لحمو»، و نه «خانه‌ی گوشت» چنان که اغلب ترجمه کرده‌اند.

         این بن در زبان‌های زنده‌ی ایرانی کاربرد چندانی ندارد و تنها «لحم» و «لحمات» و «لحمه» را در عربی داریم به معنای «گوشت». در پارسی از این ریشه واژگانی برخاسته‌اند مثل «لحم» و «بیت‌لحم». حدس می‌زنم «لحیم کردن» هم از همین‌جا گرفته شده باشد، که اغلب پژوهشگران توجهی به آن نشان نداده‌اند.

این کلمات در شعر و ادب پارسی بسیار به ندرت به کار گرفته شده‌اند:

سنایی غزنوی: «خواجه پندارد که اندر راه دین مر طبع را       با کباب چرب و با لحم سمین باید نهاد»

امیر معزی: «از جود خون سرشت و ز دین لحم و شحم کرد             

وز علم و حلم جلد و رگ و استخوان نهاد »

عطار نیشابوری:«چو منصور است و چیزی نیست جزوی       که بگرفتست کل لحم و رگ و پی»

محتشم کاشانی:«گر زمین باشد زمغناطیس و او آهن لحیم         از سبک خیزی برو طی جهان ناید گران»

ملک‌الشعراء بهار: «خامسا در قعر دریا آتشی افروختن  وز شرارش آسمان را با زمین کردن لحیم»