ریشهی پیشاهندواروپایی «*(s)leg» به معنای «خماندن، قوس دادن» احتمالا با ریشهی «*lug» به همین معنا خویشاوند باشد. ریشهی اولی در زبانهای اروپایی چندان زایا نبوده، اما دومی چنین کلماتی را در شاخهی باختری از زبانهای اروپایی پدید آورده است: lugos (لوگُس: بید، ترکهی بید، رشتهی حصیر) و lugizein (لوگیزِئین: خمیدن، پیچ خوردن) یونانی، reluctare (مقاومت کردن، جدل) و luctari (کشتی گرفتن، کشمکش کردن) و ineluctabilis (اجتناب ناپذیر) و luxuria (تجمل، اسراف) و luxus (نابهجا، خارج از شأن) لاتین، lokkr (طره، جعد مو) نُردیک کهن، lak (طره، جعد مو) ساکسونی کهن، galukan (بستن) و uslukan (گشودن) گُتی، inloing (متصل میکند) و foloing (پشتیبانی میکند) ایرلندی کهن، elwng (آزاد کردن) ولش میانه، locc (طره، جعد مو) انگلیسی کهن، loc (طره، جعد مو) آلمانی کهن، luxurie (تجمل، شهوترانی؛ قرن دوازدهم) فرانسوی کهن،
در زبانهای اروپایی نو از این بن چنین کلماتی مشتق شدهاند: locke (طره، جعد مو) آلمانی، lak (طره، جعد مو) هلندی، ineluctable (اجتناب ناپذیر؛ قرن پانزدهم) و luxure (زنا، شهوترانی) و luxe (تجمل) و de luxe (پرتجمل، باشکوه) فرانسوی، lussuria (تجمل) ایتالیایی، lujuria (تجمل، اسراف) اسپانیایی، lugnas (انعطافپذیر) لیتوانیایی، lock (طره، جعد مو) و reluctance (مقاومت، جبههگیری؛ ۱۶۴۰م.) و ineluctable (اجتناب ناپذیر؛ ۱۶۲۰م.) و luxury (همبستری، شهوترانی؛ ۱۳۰۰م.، تجمل، اسراف؛ میانهی قرن چهاردهم) و deluxe (پرتجمل، باشکوه؛ ۱۸۱۹م.) و luxurious (مجلل، مسرفانه؛ ۱۳۰۰م.) انگلیسی،
ریشهی پیشاهندواروپایی «*lug» که این کلمات را پدید آورده، در زبانهای ایرانی به «*لو» تبدیل شده و زیاد زاینده نبوده است. این واژگان را از آن سراغ داریم: «لوخ» (کوژ، قوز) و «لودَه» (سبد دراز) و شاید «لَوش» (خربزهی گندیده) در فارسی قدیم، «لولَه» (سبد دراز) طبری، «لُوذَه» (سبد دراز) دوانی، و شاید «لَوش» (خربزهی گندیده) سیستانی،
در مقابل، ریشهی پیشاهندواروپایی «*(s)leg» در زبانهای ایرانی به بن «*لَگ» دگردیسی یافته و بیشتر زایا بوده است. چندان که در زبانهای اروپایی مشتقهایش احتمالا از زبانهای ایرانی وامگیری شده است. مشهورترین زادهی این بن در پارسی عبارت است از «لگن» و «آفتابه لگن» و «لنگر» (محل خوردن غذای خیریه) و «لنگر انداختن» (مهمان ناخوانده شدن).
بزولد معتقد است «لگن» از «لیگْنو/ لیگینّو/ لیگیتّو» اکدی بابلی به معنای لگن وامگیری شدهاند و معین نیز همین را در فرهنگ خود آورده است. اما این واژه در زبانهای سامی ریشهای ندارد و به احتمال زیاد در دوران هخامنشی از همین بن ایرانی به اکدی جدید راه یافته است. شکلهای دیگر «لگن» در زبانهای ایرانی عبارتند از: «لَکانَه» سکایی، «لَقْنا» سریانی، «لِیِن» ترکی عثمانی، «لَکَن/ لِکَن» ارمنی، «لقَن» عربی.
«لگن» احتمالا خاستگاه این کلمات اروپایی هم هست: lakanh (لِکانِه) یونانی، legin اسلاوی کهن، lihen/ lijen بلغاری، ledjen صربی-کروآتی، lighian رومانیایی، lochani روسی
«لنگر» هم که در ابتدای کار به معنای «ظرف غذا، دیس خوراکی» بوده و بعدتر به «محل غذا خوردن، جایگاه خوراک خیراتی» تعمیم یافته، این خویشاوندان را دارد: «لَنْگَری» (کاسه، لگن) دزفولی، «لِنْگِری» (بشقاب بزرگ مسی) طاری و فارسی افغانی، «لِنْگار» (استراحتگاه) سیستانی، «نانْگیری» (آشپز) و «نانْگیر» (آشپزخانه) و «لَنْگَر» (مرقد، آرامگاه مقدسان) بلوچی.
کاربرد کلمهی «لگن» برای نامیدن استخوان بزرگ و پهن تهیگاهی هم احتمالا به خاطر شباهت این استخوان به این ظرف بوده است و «لگن خاصره» از همین جا آمده است. همچنین است استفاده از «لگن» برای اشاره به خودروهای فرسوده و قدیمی. «لگن» چند کاربرد خاص هم داشته که در شعر پارسی بسیار بدان اشاره شده است. یکی کاربرد قدیمی آن است در معنای «پوشش نور شمع»، یعنی انگار از شمعی که دیر میسوخته به عنوان چراغ خواب استفاده میکردهاند و برای این که نورش مزاحم خواب نشود، با لگن روی آن را میپوشاندهاند. به این شکل تعبیر «شمع بالین» و «لگن بر شمع نهادن» با هم پیوندی دارند و مولانا فراوان به این تصویر اشاره کرده است:
«چشم بد خود را خورد، خود ماه ما زآن فارغ است شمع کی بدنام شد گر نور او بستد لگن؟»
و: «عالم همچون شب و تو همچو ماه تو مثل شمعی و جانها لگن»
و « تاب رخسار گل و لاله خبر میدهدم که چراغیست نهان گشته در این زیر لگن
جهد کن تا لگن جهل ز دل برداری تا که از مشرق جان صبح برآید روشن»
منوچهری دامغانی هم در چیستان زیبایی که در وصف شمع سروده میگوید:
« کوکبی آری ولیکن آسمان تست موم عاشقی آری، ولیکن هست معشوقت لگن»
«لگن» در ضمن از قدیم ظرفی آیینی هم بوده مراسم قربانی را در آن اجرا کرده و خون جانور کشته شده را در آن میریختهاند. داستان بریدن سر سیاوش در لگن به همین آیین اشاره میکند و مولانا در اشعارش بارها عبارت «سر در لگن نهادن» را به کار گرفته که یعنی «برای کسی قربانی کردنِ خود»:
«شمع تو پروانهی جانم بسوخت سر پی شکرانه نهم بر لگن»
در زبان ادبی پارسی لگن بارها به کار گرفته شده و به ویژه مولانای بلخی آن را زیاد به کار گرفته است:
«دلدار من در باغ میگشت و میگفت ای چمن صد جورکش داری ولی بنگر یکی داری چو من
... تا جان بااندازهات بر جان بیاندازه زد جانت نگنجد در بدن شمعت نگنجد در لگن»
سنایی غزنوی: « ساخته میران این لشکر ز روی مرتبت شمع اوباشان خود را ز افسر شاهان لگن»
و « شمع ما را گر لگن کردست چرخ از خاک و خون هست شمع گفت او را سمع هشیاران لگن»
احتمالا نام شهری که نظامی در «خردنامه» بدان اشاره کرده هم از همینجا آمده و ربطی به لنگر کشتی ندارد. نظامی در این بیتها رسیدن اسکندر به قندهار و بازدید از معبد بوداییاش (بِهار) را وصف کرده است:
«درآمد به آن شهر مینو سرشت که ترکانش خوانند لنگربهشت
بِهاری در او دید چون نوبهار پرستشگهی نام آن قندهار»