ریشهی پیشاهندواروپایی «*mad» به معنای «خیس، مرطوب» نیای ریشهی «*medhu» (شهد، عسل) هم هست. این دو ریشه در زبانهای باستانی اروپایی این واژهها را پدید آوردهاند: mabtos (مَبْتُوس: پستان) و mequ (مِثو: شراب) و mazos (مازُوس: پستان) و amazon (آمازُون: نام قبیلهای اساطیری از زنان جنگجو، شکل اسطورهای شدهی سکاها، در اصل یعنی: بیپستان/ پستانبریده) یونانی، metu (شراب) و madere (مست کردن) و matus/ mattus (مست) لاتین، mats (غذا) و medus (شراب) گُتی، matr (غذا) و mjöðr (شراب) نُردیک کهن، mast (علوفه) و maz (غذا) و mast (خوراک دام) و musos (خوراک، غذای آبدار) و metu (شراب) آلمانی کهن، mete (غذا) و mede (شراب) فریزی کهن، meti (غذا) ساکسونی کهن، metworst (غذا) و mede (شراب) هلندی میانه، mat (خوک) و mid (شراب) ایرلندی کهن، mete (گوشت) و mæst (دانههای درختی در مقام خوراک رمه) و mæsten (پروار کردن دام) و medu (شراب) انگلیسی کهن، mēte (گوشت) و mede (شراب عسل) انگلیسی میانه، medu (شراب، می) اسلاوی کهن کلیسایی، mez (می، شراب) برتون،
در زبانهای اروپایی نو هم این مشتقها را از این ریشه میشناسیم: Mast (علوفه) و Mettwurst (نوعی سوسیس) و و Maat (رفیق، همسفره) و Met (شراب عسل) آلمانی، metworst (غذا) و mast (خوراک دام) و و maat (رفیق، شریک) هلندی، meat (گوشت) و forcemeat (گوشت قیمه؛ ۱۶۸۰م.) و mast (دانههای درختی در مقام خوراک دام) و mate (رفیق، شریک، در اصل یعنی: همغذا؛ میانهی قرن چهاردهم) و meatball (کوفته گوشت؛ ۱۸۰۱م.) و classmate (همکلاسی؛ ۱۷۱۳م.) و inmate (همخانه، شریک مستاجر؛ ۱۵۸۰م.، زندانی، بازداشتی؛ ۱۸۳۴م.) و meathead (خنگ، ابله؛ ۱۹۴۵م.) و red meat (گوشت قرمز؛ ۱۷۵۲م.) و mead (شراب از عسل تخمیر شده) و amastia (بی پستانی، عارضهی نداشتن پستان؛ ۱۸۷۸م.) و mastoid (پستانیشکل؛ ۱۷۳۲م.) و mastodon (نوعی فسیل فیل؛ ۱۸۱۳م.) و mastitis (ورم غدد شیری پستان؛ ۱۸۴۲م.) و mastectomy (جراحی برداشتن پستان؛ ۱۹۰۹م.) انگلیسی، medus (عسل) و midus (شراب) لیتوانیایی، mjød (می، شراب) دانمارکی، medd (می، شراب) ولش، mend (مکیدن شیره) آلبانیایی، med (می، شراب) روسی،
از میان این واژگان تک و توک کلماتی در پارسی علمی نو وامگیری شدهاند، مثل «آمازون» و «ماستودون».
شاخهزایی اصلی این ریشه در زبانهای ایرانی انجام پذیرفته و ریشههای پیشاآریایی «*مَد» (خیس، سرخوش) و «*مِذو» (عسل، شراب) این واژگان را در زبانهای ایرانی کهن به دست داده است: ayisam (مَسیَه : ماهی) و dam (مَد: مست شدن) و aDam (مَذَه: می، شراب) و aYiDyam (مَیْذیَه: شراب، عسل) و tnamuDyam (مَذومَنْت: آمیخته به شراب، میآمیز) اوستایی، 𐎶𐎯 (مَدو: شراب) و «ماساگَتَه» (نام یک قبیلهی سکا، در اصل یعنی: ماهیخوار) پارسی باستان، मत्स्य (ماتْسیَه: ماهی) و «مَدْگو» (مرغابی) و «مِذو» (عسل، شراب) و «مَدْهو» (مطبوع، شهددار) و «مَدْهوکَه» (زنبور عسل) و «مَدَتی» (ترشح کردن، بیرون زدن مایع) و «مَدَه» (چربی، مغز استخوان) و «مَتّا» (سرمست) و «مَدَه» (سرخوش) و «مَدْیَه/ مَتْسَرَه» (مستیبخش، سکرآور) و «مادَنَه/ مَدین» (شادیبخش) و «پْرَمَد» (لذت) و «سُومَهمَد» (مست از هوم) سانسکریت،
«ماهیک» (ماهی) و «مَیْ/ مَد» (می، شراب) و «مَسْت/ مَسْتوک» (مست) و «مَیار» (ساقی) پهلوی، «ماسْیاگ» (ماهی) و «مَسْت» (مست) و «مَسْتگَرَگ» (مستیآور، مسکرات) و «مدوبر/ مدودر» (ساقی) و «مدوستن» (شرابخانه) پارتی، «ماهیگ» (ماهی) و «مَسْت/ مَسْتوک» (مست) تورفانی، «مذو/ موذ» (می، شراب) و «مذغواراک» (میخواره) و «مستکاریی» (مستیآور) و «مستاونی» (مستی) و «مستاک» (مست) سغدی، «مَو» (می، شراب) و «مَد/ ماسْتَه» (مست) و «مایَه/ مَدَه» (مست شدن) و شاید «مَیْسْدَرَه» (نوک پستان) سکایی، «مَذ» (می، شراب) و «مَذغو» (میگون) خوارزمی، «مَو» (می، شراب) ختنی، molo (مُلُو: شراب) بلخی، ܡܕܘ (مدو: شراب) سریانی،
در پارسی از این ریشه چنین واژگانی را میشناسیم: «ماهی»، «شاهماهی»، «سگماهی»، «کوسهماهی»، «ماهیگیر»، «[مرغ] ماهیخوار»، «ماهیتابه»، «ماهیچه»، «ماهیپلو»، «ماغ/ ماغَگ» (مرغابی سیاه)، «مست»، «می»، «مُل» (شراب)،و «میگسار»، «میخواره»، «میخانه»، «میکده»، «میپرستی»، «میگون»، «میدان»، «میدانداری»، «بدمستی»، «سیاهمست»، «مستانه»
در باقی زبانهای ایرانی زنده این واژگان از این بن برخاستهاند: «مَشَیْ» (ماهی) و «مَی» (شراب) پشتون، «مَسُو» (ماهی) پراچی، «مائی» (ماهی) اورموری، «مُوئی» (ماهی) وخی، «مایِه» (ماهی) شغنی، «ماسائی/ ماساوی» (ماهی) گورانی، «ماسا/ ماسی» (ماهی) زازا، «می» (ماهی) کزازی، «ماسی» (ماهی) و «مُوت» (می، شراب) کردی، «ماهیگ/ ماهی/ مَچّی» (ماهی) و «ماهیکَشّ» (ماهیگیر) بلوچی، «ماسا» (ماهی) ابوزیدآبادی، «مَیْگَه» (مرغابی) و «مَسْت» (تلخ، خشم) «مید» (می، شراب) و «مود» (عسل) آسی، «ماهیگَک» (ماهیچه) فارسی افغانی، «مات» (شیر غلیظ) کرینگالی، «مَرَن» (میخانه) ارمنی، «مئی» (می، شراب) و «ماذی» (عسل سفید) و «مَیْبُخْتَج» (دوشاب) و «مذق» (آمیختن آب با می) و «مَیْدان» (میدان) عربی، «مایی» (ماهی) لکی، «مُویی» (ماهی) لری، «می» و «میخانه» اردو، «مَی» و «مَیخُونَه» (میخانه) ازبکی، «مَد» (شراب) تالشی، «مَذو» (شربت آبانگور) و «مِی» (شراب) و «مَیْخانا» (میخانه) ترکی آذری، «مَی» (شراب) و «مِیهانَه» (میخانه) و «مَیْدان» (میدان) ترکی عثمانی، մեխանա (مِخانا: میخانه) و միհանա (میهانا: میخانه) ارمنی، «مِیهَنَه» (میانه) ترکمنی. मैख़ाना (میخانا: مَیْخانه) هندی هم از پارسی وامگیری شده است.
بسیاری از این واژگان به زبانهای اروپایی نیز راه یافتهاند. احتمالا واژگان برخاسته از این ریشه که «شراب/ می» معنا میدهند از ایران زمین سرچشمه گرفتهاند. چون این ریشه در اصل «عسل، شهد» معنی میداده و در ایران -که خاستگاه شراب انگوریست- بوده که به این نوشیدنی منسوب شده است. همچنین است: šamaya (شاهماهی) روسی، механа́ (مِهَنا: میخانه) بلغاری، меана (مِئانَه: میخانه) مقدونی، меха̀на (مِخانَه: میخانه) صربی-کروآتی، maidan (میدان) رومانیایی،
حدسم آن است که «مذاق» در عربی هم وامگیری شده از «*مَذاگ» پهلوی باشد که صورتی بازسازی شده است و احتمالا (عسلی، شهدی) معنی میدهد. بر مبنای این حدس فعل عربی «ذاق/ یذوق» -در عربی مصری: داق/ یدوق- به معنای «چشیدن» احتمالا از صرف معکوس «مذاق» ساخته شده است. ریشهی فرضی «ذوق» در زبانهای سامی وجود ندارد و تنها کلماتی که گذشته از آن فعل از این رده سراغ داریم «ذوق» و «مذاق» است که در زبانهای سامی دیگر دیده نمیشوند و در پارسی بیش از عربی رواج دارند، و در ضمن در زبانهای وامگیرنده از پارسی نیز نمود دارند. مثل मज़ाक़ (مَزاق: شوخی، جوک) هندی، و «مذاق» و «ذوق» اردو. همچنین است مشتقهای دیگر این واژه در پارسی که همتایی در عربی ندارند: «بیذوق»، «باذوق»، «[امور] ذوقی» و «ذوق کردن».
ریشههای برآمده از «*مد/ *مذو» در شعر و ادب پارسی با بسامدی بسیار زیاد به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «بفرمود تا میگساران ز راه می آرند و میخواره نزدیک شاه»
و: «جهان سر به سر پادشاهی تو راست دد و مردم و مرغ و ماهی تو راست»
خیام نیشابوری: « گویند مرا که دوزخی باشد مست قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند فردا بینی بهشت همچون کف دست »
حافظ شیرازی: «سالها دفتر ما در گروی صهبا بود رونق میکده از درس و دعای ما بود»
و: «میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز وآنکس که چو ما نیست در این شهر کدامست؟»
و: «در حکمت سلیمان هرکس که شک نماید بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی»