مسلخ


آخرین به روزرسانی:
مسلخ

بن پیشاسامی «*سلخ» به معنای «پوست کندن، جدا کردن» شاخه‌زایی چندانی نکرده و در زبان‌های باستانی ایرانی چنین واژگانی را زاده است: 𒋆𒃻𒇷𒄩𒌈 (شَلیخاتو: [گیاه] پرک هندی) اکدی بابلی نو، ܫܠܚ (شْلَخ: پوست کندن، لخت کردن) و ܡܫܠܚܬܐ/ ܣܠܝܟܗ (مَشَلَخْتا/ سَلیکا: پرک هندی) سریانی، שָׁלַח (شالَخ: گسیل کردن، پیک فرستادن) و שֶׁלַח (شِلاخ: اسم مرد، یعنی: خنجر) و שילח / שִׁלֵּחַ (شیلاخ: طرد کردن، ول کردن) عبری، 𐩪𐩡𐩭𐩩 (سلخت: پرک هندی) سبایی، 

          در پارسی از اینجا چنین کلماتی را سراغ داریم: «مسلخ»، «سلخ» (روز آخر ماه قمری)، «سلاخ»، «سلاخ‌خانه»، «سلاخی»، 

حدسم آن است که کلمه‌ی پارسی «شلخته» هم از همین ریشه آمده باشد و خاستگاهی سریانی داشته باشد. معنای اصلی آن احتمالا «ژولیده، برهنه، بدلباس» بوده است. 

          در زبان‌های دیگر ایرانی برخی از این واژگان به شکل محدودی وامگیری شده، اما توزیع اصلی آن در زبان‌های زنده‌ی ایرانی به پارسی و عربی محدود است. این واژگان در متون ادبی و شعر پارسی هم گهگاه به کار گرفته شده‌اند:

خیام نیشابوری: «می نوش که بعد از من و تو ماه بسی       از سلخ به غره آید از غره به سلخ»

عثمان مختاری: «چنان فتنه‌ای در سر بلخ شد                  که از بیم خور چون مه سلخ شد»

شیخ جامی: «غره‌ی دولت او سلخ مکن                       طعم آن میوه بر او تلخ مکن»