نخل


آخرین به روزرسانی:
نخل

ریشه‌ی «نخل» را در اغلب فرهنگ‌های ریشه‌شناسی سامی‌تبار دانسته‌اند. در زبان‌های سامی ریشه‌ی «*نخل» وجود دارد، اما معنای اصلی آن «سرند کردن، الک کردن» است و ربطی به نخل ندارد. در زبان عربی این ریشه شاخه‌زایی چشمگیری کرده و «مُنخّل» و «انتخال» و «تنخل» و «مِنخله» را پدید آورده که همگی حالات صرفی «الک کردن» را نشان می‌دهند. هیچ یک از اینها در پارسی رواج پیدا نکرده، به جز «نخاله» که یعنی «پس‌مانده، چیز درشت باقی مانده از الک کردن». 

          از سوی دیگر واژه‌ی «نخل» در معنای «درخت خرما» در عربی شاخه‌زایی نکرده و به شکلی تک دیده می‌شود. این واژه اما در پارسی رواج زیادی دارد و مشتقی مثل «نَخیل» را هم پدید آورده که بر اساس قواعد دستوری عربی ساخته شده است. این الگوی رواج را باید در کنار این داده نگریست که در زبان‌های ایرانی «مُخ/ مَخ» در معنای «نخل» هم کاربرد داشته است. این با توجه به معنای اصلی این کلمه (کله، فرق سر) نامی مناسب برای درخت نخل است که میوه‌هایش بر بالای سرش می‌روید. در زبان‌های ایرانی «موغ» پهلوی و کمزاری، «موک» بلوچی و خوری، «موگای» آسی را داریم که همگی بر «درخت خرما» دلالت می‌کنند. این واژگان همچنین خویشاوندند با: «موگَّه» (لوبیا) پراکریت، «موغُو» (باقلا) یدغه، «مُگَیْ» (ازگیل) آسی، «مخستان» و «نخلستان» هم از همین جا آمده‌اند. 

به احتمال زیاد همه‌ی این واژگان از ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*mreg-m(n)h» مشتق شده‌اند و با «مازه» خویشاوند هستند. یعنی به احتمال زیاد «نخل» در زبان‌های سامی وارداتی و وام‌واژه است و ارتباطی با ریشه‌ی سامی «*نخل» (الک کردن) ندارد. 

          «نخل» در شعر و ادب پارسی -به ویژه در اشعار مولانا- فراوان به کار گرفته شده است:

فردوسی توسی: «کسی کاو شود زیر نخل بلند                همان سایه زاو باز دارد گزند»

نظامی گنجوی: «چرا نخل رطب بر دل خورد خار            مگر کاو هم به شیرین شد گرفتار؟»

مولانای بلخی: «گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلی شوم     زآنکه جمله چیزها چیزی ز بی‌چیزی شدست»

و: «ای مانده زیر شش جهت، هم غم بخور هم غم مخور    کآن دانه‌ها زیر زمین یک روز نخلستان شود»