ریشهی پیشاهندواروپایی «*neybh» به معنای «خوشبخت، مقدس» کلماتی محدود را پدید آورده که اغلب به خانوادهی آریایی تعلق دارند. دربارهی بخش آغازین این بن اختلاف نظری در کار است. میرهوفر آن را از پیشوند «ni» و بن «*ba» (درخشیدن) مشتق دانسته است. پوکورنی میگوید از دو جزء *noi + bho تشکیل شده به معنای «نیرومند بودن». واده-هوفمن هم بخش اصلی آن را ریشهی «*nei» دانسته به معنای «پرحرارت، درخشان، سرزنده». با این حال امروز توافقی شکل گرفته در این مورد که این ریشه مشتقی از بن «*ney» است به معنای «برانگیخته شدن، به هیجان آمدن».
از این بن در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی را سراغ داریم: nitere (درخشیدن) لاتین، noib (مقدس) و niab (نیرو) ایرلندی کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی از اینجا چنین واژگانی زاده شدهاند: nwyf (سرزندگی، بشاشت) ولش، naomh (مقدس، قدیس) ایرلندی،
در زبانهای آریایی این بن به ریشهی «*نَیْبَه» دگردیسی یافته و همان معنای «نیکو، والا» را حفظ کرده است. از این ریشه در زبانهای کهن ایرانی چنین واژگانی را سراغ داریم: awin (نیوَه: هیأت، ظاهر) و awinimAb (بامینیوَه: نورپیکر) اوستایی، 𐎴𐎡𐎲/ 𐎴𐎲𐎠 (نَیْبَه/ نَیْبا: زیبا، برازنده) و 𐎴𐎡𐎲𐎶 (نَیْبام: آمرزیده، نظرکرده) پارسی باستان، «نیبْهَه» (پیکر) سانسکریت، «نِوْ» (نیکو، قوی) و «نیوَک» (پهلوان، شجاع) و «نِوْ-اَرْتَخْشیر/ نَرْدَشیر» (تخته نرد، در اصل یعنی: اردشیر دلیر) پهلوی، «نِوْگَر» (نیکوکار) و «نِوْ» (نیک، دلیر) و 𐭭𐭩𐭪 (نِک/ نیک: نیکو) و «نِویفْت» (شجاعت) و «نیساگ» (درخشان، باشکوه) پارتی، «نِوْ» (جنگاور، دلیر) و «نِک» (نیک) و «نِکیهْ» (نیکی) و «نِوْنام» (نیکنام) و «نِوْمورْوا» (خوشبخت) و «نِواگیرْدی» (نیکوکاری) تورفانی، 𐨀𐨙𐨅𐨌 (اَنائی: بدبخت) ختنی،
در پارسی این بن به چنین واژگانی ختم شده است: «نیک»، «نیکو»، «نیکوکار»، «نیکوکردار»، «نیکوسرشت»، «نیکنفس»، «نیکونهاد»، «نیکی»، «نرد»، «تخته نرد»، «نیوْ»، «نیکنام»، «نیکومنش»، «نَرّاد» (تختهباز)،
در زبانهای زندهی دیگر ایرانی هم چنین کلمات خویشاوندی را میشناسیم: «نِکُرْش» (مرد ریش بلند، کوتاه شدهی نکوریش) عربی، «نیوْ» (هیأت، تصویر) و «نیویل» (خوب) آسی، нивӕ (نیوَیْ: بخت خوب) آسی دیگوری، нув (نووْ: بخت خوب) آسی ایرونی،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی را میشناسیم: নেক (نِک: نیک) بنگالی، ਨੇਕ (نِک: نیک) پنجابی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی با بسامدی اندک به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «کمر بست و رفت از بر شاه گیو ز لشکر گزین کرد گردان نیو»
اسدی توسی: «یل نیو گفتا نیاید سپاه تو بر تیغِ کُه رو هميکن نگاه»
عثمان مختاری: «فرو تاخت چون شیر برسوی دیو یکی برخروشید آن گرد نیو»
حافظ شیرازی: «دوستداران دوستکامند و حریفان باادب پیشکاران نیکنام و صف نشینان نیکخواه»