ریشهی سامی «*نسب» به معنای «ارتباط، پیوند، تناسب» در زبانهای سامی کهن و نو زادگان چندانی ندارد و شاید که از زبانهای ایرانی دیگر به عربی راه یافته باشد. بزرگترین خوشهزایی این بن را در پارسی میبینیم که چنین کلماتی را به دست داده است: «نسبت»، «نسبتاً»، «بالنسبه/ بهنسبت»، «تناسب»، «بیتناسب»، «مناسب»، «نامناسب»، «مناسبت»، «مناسبات»، «مناسبسازی»، «متناسب»، «نسبی»، «نسبیگرایی»، «نسبیت»، «منسوب»، «منسوبین»، «نَسَب» (تبار، خویشاوندی)، «بیاصلونسب»، «نسیبه» (اسم دختر)، «نسبنامه»،
مشتقهای دیگر این بن در سایر زبانهای ایرانی به نسبت اندک است: «نِسْبَه» (نسبت) و «نِسَب» (نسبتها) و «نَسْبَت» (تبار) عربی، «نیسْبَت» (نسبت) و «موناسِبِت» (مناسبت) و «موناسیپ/ موناسیب» (مناسب) ترکی، нисбәт (نیسْبات: نسبت) باشکیری، نىسبەت (نیسْبِت: نسبت) ترکی اویغوری، нисба (نیسْبَه: نسبت) پارسی تاجیکی. मुनासिब (موناسیب: مناسب) هندی هم از پارسی وام گرفته شده است.
«نسبت» در معنی «تبار، خویشاوندی» در قالب اسم خاص در زبانهای دیگر هم وارد شده است: Nisbe آلمانی، nisba انگلیسی، нисба (نیسْبَه) روسی، «نیسْبَهْ» مالایی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «جهانجوی چوبینه دارد لقب هم از پهلوانانش باشد نسب»
ناصرخسرو قبادیانی: «نسبت بدان سبب بگرفتند از این گروه کز جهل می نسب نشناسند از سبب»
نظامی گنجوی: «نام و نسبت به خردسالی است نسل از شجر بزرگ خالی است»
عیوقی غزنوی: «برآویختند آن دو میر عرب دو فرخندهنام و دو عالینسب»
محتشم کاشانی: «من که به مه نمیکنم نسبت نعل توسنت
نسبت تاق ابرویت کی به هلال میکنم؟»