ریشهی سامی «*نقش» به معنای «اثر به جا گذاشتن، ترسیم کردن، رنگ زدن» در زبانهای کهن ایرانی նախշ (نَخْش: نقش) و նաղաշ (ناقاش: نقاش) ارمنی میانه را پدید آورده است.
در پارسی از این ریشه چنین کلماتی را میشناسیم: «نقش»، «نقاش»، «نقاشی»، «منقّش»، «مناقشه»، «منقوش»، «نقاشباشی»، «نقشونگار»، «نقشاندازی»، «نقشآفرینی»، «نقشپذیر»، «نقشه»، «نقشهکشی»، «نقشدار»، «نقشبند»، «[تصوف] نقشبندیه»،
در سایر زبانهای ایرانی هم از این ریشه چنین واژگانی را میشناسیم: «نقش» و «نقاش» و «نقاشی» و «منقّش» و «مناقشه» و «منقوش» عربی، «نَکیش» (نقش) و «موناکَشَه» (مناقشه) و «نَکّاش» (نقاش) ترکی استانبولی، «نَخیش» (نقش) و «موناقیشِه» (مناقشه) و «نَقّاش» ترکی آذری، نېققاش (نِقّاش: نقاش) ترکی اویغوری، «نَقُّوش» (نقاش) ازبکی، նախշ (نَخْش: نقش) و նաղաշ (ناغاش: نقاش) ارمنی، ნახში/ ნახჩი (نَخْشی/ نَخْچی: نقش) و ნაყაში (نَقَشی: نقاش) گرجی، нәггош (نِقُّوش: نقاش) تالشی شمالی، наққош (نَقُّوش: نقاش) پارسی تاجیکی، «نَقّاش» اردو.
नक़्क़ाश (نَقّاس: نقاش) و नाक़ूस (ناقوس) هندی هم از پارسی وامگیری شدهاند.
مشتقهای این ریشه در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: « هنرتان به دیباست پیراستن دگر نقش بام و در آراستن»
ابوسعید ابوالخیر: «نرديست جهان که بردنش باختنست نرادي او به نقش کم ساختنست »
سنایی غزنوی: «خانهاي ديدم به يونان در حجر کرده به نقش صورت افلاک و تاريخ بنايش بر کنار
...و آن سياهي کز پي ناموس حق ناقوس زد در عرب بوالليل بود اندر قيامت بونهار»
مولانای بلخی: « من این ایوان نُه تو را نمیدانم نمیدانم مناین نقاش جادو را نمیدانم نمیدانم»
سعدی شیرازی: « تبارک الله از آن نقشبند ماء مهین
که نقش روی تو بستست و چشم و زلف و جبین؟»