کاشی


آخرین به روزرسانی:
کاشی


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*kwek» به معنای «دیدن، تشخیص دادن» با سرچشمه‌ی کلمه‌ی «چشم» هم خویشاوند است و حدسم آن است که نام شهر «کاشان» و قوم «کاسی‌» هم از آنجا آمده باشد. این بن در زبان‌های آریایی به ریشه‌ی «*کاثَه» تبدیل شده به معنای «دیدن، تشخیص دادن»، که در مدخل «گواه» به آن پرداخته‌ام. 

کهن‌ترین کلمه‌ی مشتق از این ریشه احتمالا «کاسی/ کاشو» است که در زبان‌های باستانی نام قومی نیرومند بوده که در میانه‌ی هزاره‌ی دوم پ.م از ایران غربی (احتمالا منطقه‌ی کاشان و قزوین) به میانرودان وارد می‌شوند و بزرگترین و پایدارترین دولت بابلی را تاسیس می‌کنند. 

از این ریشه در زبان‌های باستانی ایرانی چنین کلماتی زاده شده‌اند: tasakA (آکَسَت: او متوجه شد، دید) و احتمالا ratpiSrak (کَرْشیپْتَر: قوش) ‌اوستایی،  𐎣𐎠𐎿𐎣 (کاسَکَه: بلور، سنگ نیمه قیمتی [ظرف]) و 𐎣𐎠𐎿𐎣𐎡𐎴 (کاسَه‌کَیْنَه: بلورین، شیشه‌ای) پارسی باستان، काशते (کاسَتِه: به نظر رسیدن، درخشیدن) و काशि (کاسی: درخشان، فراوان) و काच (کاتْسَه: شیشه، بلور) و कोश (کُسَه: کاسه، جام) و कोशकार (کُسَه‌کارَه: کاسه‌گر، ظرف‌ساز) و «کاسَه» (زاغ سیاه) سانسکریت، «کاچَّه» (شیشه) پراکریت، «کاچَه» (شیشه) و «کُسَه» (کاسه) پالی، «کاسَگ» (کاسه) و «کاسْکِنَک» (سبز، سبز-آبی) و «کاسَکِنَک مورْوْ» (شقراق، نوعی پرنده‌ی سبز) و «کاسَکین» ([رنگ] لاجوردی) و «کاسَکَه» (فیروزه) پهلوی،

         در پارسی از همین‌ بن چنین واژگانی برخاسته است:‌ «کاشی»، «کاشان»، «کاس» (تیره، کبود)، «کاسانه» (نوعی مرغ کوچک سبز و قرمز)، «کاسکینه» (نوعی پرنده‌ی سبز، سبزک، شقراق)، «کاچکینه» (نوعی مرغ سپید و آبی، عقعق)، «کاکیز» (ارغوانی)، «کاشی‌کاری»، «کاشی‌کار»، «کاشی‌پوش»، «کاسه»، «نیم‌کاسه»، «هم‌کاسه»، «کاسه‌گر»، «کاسه‌لیسی»، «یک‌کاسه کردن»، «کاسه‌رود»، «کاسه‌نواز»،

درباره‌ی واژه‌ی اخیر این توضیح لازم است که آنچه امروز «کاسه‌ی تبتی» خوانده می‌شود و نوعی ابزار مراقبه‌ی بودایی پنداشته شده، گویا در قدیم نوعی ساز محسوب می‌شده و خاستگاهی ایرانی داشته است. قدیمی‌ترین سند متنی که درباره‌اش یافته‌ام بیتی است از نظامی گنجوی:

«کوس رویین بلند کرد آواز              زخمه بر کاسه ریخت کاسه‌نواز» 

این بیت به توصیف لشکر کشیدن بهرام در «هفت‌ اورنگ» مربوط می‌شود و روشن است که «کاسه» سازی بوده با صدای بلند که هنگام لشکرکشی‌ها به کار گرفته می‌شده و برای تولید صدا به آن ضربه (زخمه) می‌زده‌اند. این در ضمن سازی مهم و انگار آیینی مانند کوس بوده و نوازنده‌اش لقبی مشخص (کاسه‌نواز) داشته است. کاسه‌های کوچک امروزین که با چرخاندن دسته‌ای درونش مرتعش می‌شود احتمالا بازمانده‌ای از همین ساز است. 

واژه‌ی دیگری که احتمالا به اینجا مربوط است «کَلیزه» (سبو) پارسی قدیم است که مشابهش را در «کَرْکَری» سانسکریت و «کَلا» طبری و «کِلُوز» کردی به همین معنی می‌بینیم.

در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «کاسَگ» (کاسه، ظرف بلور) و «پَتْکُوس» (پیمانه‌ی خرما) بلوچی، «کاسَه» (کاسه، ظرف بلور) کردی، «کْئُوس» (کاسه، ظرف بلور) آسی، «کاچ» (سفال صیقلی از خاک نرم) کشمیری، «کاچُل» (سفال) سیستانی،

 

در زبان‌های هندی هم از این ریشه چنین کلماتی را می‌شناسیم: কোশ (کوخ: کاسه، کاشی) آسامی، कोश (کُس: کاسه) و «کاچ» (شیشه) هندی، କୋଷ (کُسُو: کاسه، کاشی) اوریا، «کوش» سندی، கோசம் (کُوتْسَم: کاسه، سفال) تامیلی، కోశము (کُوسَمو: کاسه، سفال) تلوگو،

چنان که گفتیم قدیمی‌ترین بازمانده از این ریشه نام قوم کاسی‌ است که گویا با آریایی‌ها آمیختگی داشته‌ و در اسناد میانرودانی با صفت «بور» و «سفیدپوست» توصیف شده‌اند. به همین خاطر حدس می‌زنم که نامشان از همین تبار آریایی برخاسته باشد. «کاسی» احتمالا در اصل «درخشان، نمایان» معنا می‌داده است. صفت «کاس» که در زبان طبری و مازنی و تاتی رایج است و همچنین «کاسَه چوم» گیلکی که «چشم آبی/ چشم سبز» معنی می‌دهند هم باید از همین‌جا گرفته شده باشد و گواهی است بر همین دلالت. شاید تعمیم این مفهوم به رنگ سبز-آبی از همین جا برخاسته باشد و به رنگ چشم روشن این مردم مربوط باشد. برخی از پژوهشگران «*کاس» را ریشه‌ای مجزا و مستقل دانسته‌اند. مثلا کنت آن را به معنای «پرتو، درخشیدن» و بیلی به معنای «سبز-آبی» و پالیارو به معنی «قوش، ‌زاغ» گرفته است. همه‌ی اینها ولی به نظرم از همان ریشه‌ی اصلی که ذکر شد مشتق شده است. 

«کاسی» نام قومی مهم و ریشه‌داری بوده و جاینام‌های زیادی در سراسر ایران‌زمین از آن گرفته شده است. بخش آغازین نام شهرهایی مثل کاشان و قزوین به اسم همین قوم بازمی‌گردد و چنین می‌نماید که این مردم در ایران شرقی هم حضور داشته و اسمشان در ابتدای نام کاشمر و کاشغر باقی مانده باشد. ملک‌الشعراء بهار در قصیده‌ای که در شرح نسب خویش و ستایش کاشان گفته، با دقتی در این مورد اظهار نظر کرده که برای صد سال پیش حیرت‌انگیز می‌نماید:

«باد آباد مهین خطه‌ی کاشان که مدام             مهد هوش و خرد و صنعت و بینایی بود

هرکه برخاست به هر پیشه ز شهر کاشان                 در فن خویشتن‌اش فرط توانایی بود

معنی کاش جمیلست و ظریفست و از اوست     لغت کشی‌، کش معنی رعنایی بود

کش و کشمیر و دگر کاشمر و کاشغر است                جای‌هایی که عبادتگه بودایی بود

لفظ کاشانه وکاشان به لغت‌های قدیم               معبد و جایگه جشن و دل آسایی بود

         آجر وکاسه‌ی رنگین راکاشی خواندند             وین هم از نقش خوش و لون تماشایی بود

لغت کاسه وکاسست هم ازکاشه وکاش            زانکه پرنقش گل و بوته‌ی مینایی بود

         در تمنای خوشی نیز بگویند: ای کاش             در فراق توام آرام و شکیبایی بود

صنعت کاشی از اینجا به دگر جای رسید                  کاین هنر ویژه‌ی این شهر به تنهایی بود»

بهار با آن که ریشه‌ی مشترک «کاشی» و «چشم» را نمی‌دانسته با دقت چشمگیری به خوشه‌ی کلمات اشاره کرده و درست می‌گوید که واژه‌ی «کاشی» هم از همین‌جا آمده و در اصل به فراورده‌ی صنعتی اصلی شهر کاشان اشاره می‌کرده که قطب مهم تکامل کاشی‌کاری در کل تاریخ بوده است. 

         علاوه بر اینها یک حدس دیگر بهار در قصیده‌اش نیز به نظرم درست است. یعنی به نظرم کلمه‌های «کاچ/ کاچ‌کی» پهلوی و «کاش/ کاشکی (کاش + که)/ ایکاش/ ای‌کاش» پارسی هم از اینجا آمده باشند و در اصل «اگر دیده می‌شد/ اگر اینطور به نظر می‌رسید» باشد. این ترکیب در زبان‌های ایرانی دیگر هم وارد شده است:‌ काश (کاش/ کاس) هندی، «کاش» اردو، 

         با توجه به قدمت و گستردگی جغرافیایی جاینام‌های منسوب به کاسی‌ها، می‌توان حدس زد که اسم قوم «قزاق» هم در اصل از همین بن برخاسته باشد و گسترشی شمالی باشد در جاینام‌ها و برچسب‌های قومی شبیه به قزوین و کاشان. نام قوم «کاساک» که در شمال غرب دریای خزر مستقر بوده‌اند و اغلب با قزاق‌ها (در شمال غرب دریای خزر) اشتباه گرفته می‌شوند هم احتمالا از همین‌جا آمده باشد. 

درباره‌ی اسم قزاق‌ها هم تبارتراشی مشابهی را می‌بینیم. اغلب مقاله‌ها درباره‌ی ریشه‌ی این اسم را شرق‌شناسان روسی نوشته‌اند و کوشیده‌اند آن را ترکی بدانند. بر این مبنا آن را از «قَز» (ول گشتن، بی‌هدف رفتن) یا «*خَسَق» (ارابه، گاری) یا «قَزْگاق» (؟) مشتق دانسته‌اند. واسیلی رادلوف و ونیامین یودین هم گفته‌اند که از «قَزْغان» به معنای «کسب کردن» گرفته شده است.

اما ایراد این کلمات آن است که ارتباطشان با نام قوم قزاق ساختگی می‌نماید. «قز» ترکی احتمالا وام‌واژه است و از «گز کردن» پارسی یا همتاهای سغدی و خوارزمی‌اش گرفته شده است. «*خسق» کلمه‌ای ساختگی است که شرق‌شناسی روس برای توضیح «قزاق» ساخته و در منابع کهن یافت نمی‌شوند. «قزگاق» هم کلمه‌ایست با خوانش و معنای نامعلوم که در یکی از کهن‌ترین کتیبه‌ها به زبان ترکی یافت شده، اما این به قرن هشتم میلادی و منطقه‌ی ترکستان مربوط می‌شود و بعید است ارتباطی با قزاق‌ها داشته باشد. «قزغان» هم که در متون قراخانی برای نخستین بار هویدا می‌شود، معنایی مبهم دارد و احتمالا معنی اصلی‌اش «حفر کردن» بوده و نه «کسب کردن»، اگر که حدس زبانشناسان درست باشد و از ریشه‌ی ترکی «*کَر» (کندن، حفر کردن) گرفته شده باشد. این واژه بسیار نادر بوده و معنا و ریشه‌اش ناشناخته است و مرجع مناسبی برای فهم کلمه‌ای مشهور مثل قزاق نیست. 

گذشته از آن، مشتق‌های خویشاوند این کلمه معنایی نزدیک به کاسه دارند و این احتمال هم هست که از «کاسه/کاشی» پارسی وامگیری شده باشند: «قَذان» باشکیری، «قازَن» تاتاری و نوقای و قزاقی و قرقیزی، «قُوزُن» ازبکی، «کَزَن/ قَزَن» ترکی خوارزمی، «گازَن» ترکمنی، խազան / ղազան/ կազան (خازَن/ غازَن/ کازَن) ارمنی و «قَزان» عربی همگی «کاسه، دیگ، قابلمه» معنی می‌دهند که ارتباط چندانی با «حفر کردن/ کسب کردن» ندارد، اما آشکارا با «کاسه» پارسی همسان است. اینها را می‌توان مقایسه کرد با «کاسِه» باشکیری و «کِسِه» قرقیزی-قزاقی و «کاسه» ترکی-ترکمنی که وام‌واژه‌ی مستقیم از پارسی هستند و به سادگی دلالت بر «دیگ» را می‌توان تحریف و بسطی در آن دانست. ناگفته نماند که «کاسه» در زبان‌های دیگر هم وامگیری شده و از این رو ورودش به دایره‌ی زبان‌های ترکی-مغولی طبیعی می‌نماید: «قَزْغان» مغولی و ترکی قراخانی، қазан (قَزَن/ کَزَن) سیبریایی شُور، каза́н (کَزَن) بلغاری و مقدونی، cazan رومانیایی، kazani (کازانی) یونانی، कोश् / कोसो (کُس/ کُسُو) نپالی، โกศ (گوت) تای، 

گذشته از آن موازی با قزاق‌ها در شرق دریای خزر، «کاساک‌ها» در غرب این دریا را هم داریم و اینها بی‌شک آریایی هستند و اسم‌شان ارتباطی با ترکان ندارد. در حالی که به احتمال زیاد هم نام‌شان و هم خودشان در زمان‌های دور خویشاوند قزاق‌ها در آنسوی دریای خزر بوده‌اند و شاید تبارشان به کاسی‌های مهاجر باستانی بازگردد. در این حالت قزاق‌ها پس از حمله‌ی مغول به تدریج با ترک‌ها درمی‌آمیزند و اسم قزاق به شکل کنونی هم سه قرن بعدتر (در قرن پانزدهم میلادی) در اسناد نمایان می‌شود.

حدس دیگری هم درباره‌ی اسم قزاق/ کاساک می‌توان زد و آن هم برآمدنش از ترکیب «کی» و «سکا» است. چون اجداد همین مردم قبایل کوچگردی بودند که بازمانده‌ی سکاها بودند و در دوران ساسانی در خدمت شاهنشاهان ایرانی در می‌آمدند و به ویژه گروهی‌شان در رکاب قباد اول و انوشیروان در آناتولی و آسورستان تاخت و تازهایی کردند. اما در این میان با توجه به دیرینگی و گستردگی جاینام و اسم قومی برآمده از کاش/ کاس، فکر می‌کنم همین ریشه‌ی اصلی بوده باشد.

منطقه‌ی «کاسه‌رود» در شاهنامه هم به نظرم از همین جا آمده باشد. چنان که فردوسی می‌گوید:

«از ایدر شود تا در کاسه‌رود             دهد بر روان سیاوش درود»

به همین ترتیب نام شهر «قازان» در روسیه‌ی امروز هم شاید از اینجا آمده باشد. ریشه‌ای که درباره‌ی این نام در مراجع مرسوم آمده آشکارا نادرست است. چون آن را از каза́н (کازان) تاتاری مشتق می‌دانند که یعنی «دیگ، قابلمه»، که گفتیم خودش احتمالا وامی است از «کاسه‌» پارسی. داستانی هم بر مبنای آن ساخته‌اند که یک جادوگر به بلغارها گفت دیگی پر آب را در زمین فرو کنند و هرجا بدون آتش شروع کرد به جوشیدن، آنجا شهری بسازند. این وجه تسمیه و داستان آشکارا افسانه‌آمیز است و احتمالا از اول هم برای پیوند زدن کلمه‌ای با دلالت نامربوط به جاینام قازان ابداع شده است. 

شهر قازان به نسبت قوم کاسی جدید است و تنها هزار سال قدمت دارد، اما به احتمال زیاد این جاینام‌ پیشتر وجود داشته است. شاهدی که در این مورد داریم -علاوه بر اسم قزاق‌ها و کاساک‌ها- اسم رود Каза́нка (کازانْکا) در نزدیکی شهر قازان است. این جاینام‌ها را اغلب به زبان ترکی و تاتاری مربوط دانسته‌اند. اما زمان شکل‌گیری شهر قازان دو سه قرن قبل از حمله‌ی مغول و ورود این بافت زبانی به منطقه است. قازان و مناطق اطرافش ایستگاه‌های راه تجاری ایرانی بوده‌اند و به لحاظ فرهنگی هم تا زمان استیلای تزارها بر آن ایرانی بوده است.

         این خوشه از واژگان خویشاوند در شعر و ادب پارسی زیاد به کار گرفته شده‌اند:

فردوسی توسی: «سه کاسه نهادی بر او از گهر          به دستار زربفت پوشیده سر»

خیام نیشابوری: «بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی                سرمست بدم که کردم این عیاشی

با من به زبان حال می‌گفت سبو                   من چون تو بدم تو نیز چون من باشی »

نظامی گنجوی: «دو نوبت خوان نهادی بام تا شام                 خورش با کاسه دادی باده با جام»

         و: «هیچ نه در محمل و چندین جرس             هیچ نه در کاسه و چندین مگس

                  هر که ازین کاسه یک انگشت خوَرد     کاسه سر حلقه انگشت کرد »

سعدی شیرازی: «منه در میان راز با هر کسی           که جاسوس هم‌کاسه دیدم بسی»

مولانای بلخی: «ما صوفیان راهیم ما طبل‌خوار شاهیم   پاینده دار یا رب این کاسه را و خوان را

در کاسه‌های شاهان جز کاسه شست ما نی                هر خام درنیابد این کاسه را و نان را »


و: «کان نمک رسید هین گر تو ملیح و عاشقی  کاس ستان و کاسه ده شور گزین نه شوربا »

حافظ شیرازی: «خیز و در کاسه‌ی زر آب طربناک اندار        پیشتر زآنکه شود کاسه‌ی سر خاک انداز»     

و: «برو از خانه‌ی گردون به در و نان مطلب   کاین سیه‌کاسه در آخر بکشد مهمان را»

اوحدی مراغی: «گرچه کاشی‌ست خانه یا چینی          دل بگیرد چو بیش بنشینی»