کران


آخرین به روزرسانی:
کران


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*kal/ *kel» به معنای «حد و مرز، محصور کردن» را در مدخل «قلعه» شرح داده شده است. این بن در زبان‌های آریایی ریشه‌ی «*کَر» به معنای «حد و مرز» را به دست داده که یکی از مشتق‌هایش در پارسی «کران» است. از اینجا خوشه‌ای از واژگان با معنای نزدیک به هم زاده شده‌اند که در زبان‌های باستانی ایرانی این نمونه‌ها را در برمی‌گیرند: anarak / anArak (کَرانَه/ کَرَنَه: کرانه) و anaraka / anArakA (آکَرانَه/ اَکَرَنَه: بی‌کرانه) و anarak EarUd (دورَئِه‌کَرَنَه: دورکرانه، دوردست) اوستایی، «کَران/ کَرانَک» (کران/ کرانه، مرز) و «آکَران/ آکَرانَک» (بیکران/ بیکرانه، بی‌حدومرز) و «کَنار/ کَنارَک» (کنار) پهلوی، «کَنارَگ» (کناره، کرانه) و «کَنارَگُومَنْد» (مرزدار، کرانه‌مند) تورفانی، «کران» و «اوشای‌کیران» (مشرق) و «نیکگران» (جدا) سغدی، «کَرَنَه» (ناحیه) سکایی، 

         در پارسی از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: «کران/ کرانه»، «کرانمند»، «بیکران/ بیکرانه»، «کنار»، «کناره‌گیری»، «کناره‌جو»، «کناره‌نشین»، «کناره»، «برکنار کردن»، «برکناری»، «دریاکنار» 

         در بقیه‌ی زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی برخاسته‌اند: «کَنَر» (ساحل، شال کشمیری) و «کَنار» (خطوط مرزی در معماری) عربی، «کَنْیا» (نامحدود) و «کَنْیازَرَه» (میلیون، در اصل یعنی هزارِ نامحدود) پشتون، «کَیْرُن» (انتها، کران) آسی، қанар (قَنار: کنار) قزاقی، «کِنار» اردو، «کَنار» (کنار) ترکی، «قَنُور» (کنار) ازبکی، 

در زبان‌های هندی از این ریشه چنین کلماتی را می‌شناسیم: কিনার (کینار: کنار) بنگالی، કિનાર (کینار: کنار) گجراتی، किनार (کینار: کنار) هندی، ਕਿਨਾਰ (کینار: کنار) پنجابی، 

 برخی از این واژگان در زبان‌های غیرایرانی نیز وارد شده‌اند: кана́р (کَنار، گوشه، مرز) روسی، кена́р (کِنار: مرز، انتها، نوعی نخ) بلغاری و مقدونی، chenar (گوشه، قالب) رومانیایی، ћѐна̄р (تْسِنار: انتها، مرز، نوعی نخ) صربی-کروآتی، 

         این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده‌اند:

رابعه‌ی بلخی: « عشق دریایی کرانه ناپدید                         کی توان کردن شنا ای هوشمند»

فردوسی توسی: « کرانه گزید از بر تاج و گاه           نهاده بر خود سر هر سه شاه»

سعدی شیرازی: «کسی که او نظر مهر در زمانه کند             چنان سزد که همه کار عاقلانه کند

هر آنچه خاطر موری ازو بیازارد                اگر چه آب حیاتست از آن کرانه کند»

مولانای بلخی:‌«رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد    غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد»

و: «این خواجه‌ی چرخست که چون زهره و ماه‌ست     وین خانه‌ی عشق است که بی‌حد و کرانه‌ست»    و: « من ز کنار در کمین تا چو مخالفی به کین سر ز میان برآورد من به کنار بشکنم»

حافظ شیرازی: «درین باغ از خدا خواهد دگر پیرانه‌سر حافظ 

نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد»

هاتف اصفهانی: « به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانی‌ام     

به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانی‌ام»