ریشهی آریایی «*کُسْت» به معنای «پهلو، دنده» خاستگاه مشخصی در زبانهای هندواروپایی ندارد، اما شاید از بن «*kak» به معنای «لاغر، تکیده» یا «*os» (استخوان) برخاسته باشد. واژگان برخاسته از این ریشه در زبانهای اروپایی کهن چنیناند: costa (دنده، کنار) لاتین، coste (دنده، پهلو، کنار ساختمان، ساحل) و costeien (در امتداد مرز رفتن، ساحل را پیمودن) انگلیسی میانه، coste (دنده، ساحل، کنار) و costoier (کنار و پهلوی چیزی بودن) فرانسوی کهن، кость (کُسْتی: استخوان) اسلاوی کهن شرقی، ⰽⱁⱄⱅⱐ (کیسْتی: استخوان، دنده ) اسلاوی کهن کلیسایی،
در زبانهای اروپایی نو هم از این بن چنین واژگانی را سراغ داریم: coast (ساحل، کناره) و coastline (خط ساحلی؛ ۱۸۱۹م.) و accost (پهلو به پهلو رفتن، روبرو شدن؛ ۱۵۷۰م.) و coast guard (گارد ساحلی؛ ۱۸۲۷م.) و cutlet (کتلت؛ ۱۷۰۶م.) و coaster (دریانوردی که کنار ساحل را میپیماید؛ ۱۵۷۰م.) انگلیسی، côte (گوشه، دنده، کناره) و côtoyer (کنار کسی راه رفتن، شانهی کسی را مالیدن) و accoster (به ساحل رسیدن، چیزی را کنار چیزی گذاشتن) و côtelette (کتلت، گوشت بریده شده از دنده) فرانسوی، кость (کُسْتی: استخوان) روسی، кість (کیسْتی: استخوان) اوکراینی، costa rica (کاستاریکا، در اصل یعنی: ساحل ثروتمند) اسپانیایی، Kust (ساحل) آلمانی،
از میان این واژگان «کتلت» و «کاستاریکا» به پارسی جدید وارد شدهاند.
این بن بیشتر در زبانهای ایرانی شاخهزایی کرده و در زبانهای باستانی ایرانی چنین واژگانی را پدید آورده است: «کُسَه» (گنجه) و «کُسْتْهَه» (دیگ) سانسکریت، «کوسْت» (جهت، کناره) و «کوسْتیک» (کمربند زرتشتیان) و «کاوسْتَک» (جهت) و «پاتْکُوسْپان» (پادوسبان، مرزبان) پهلوی، «فْرَغُوش» (به یکسو افکندن، فرا + کُشت) و «پادْگُوس» (مرزبان) پارتی، «پاذْگُوس» (مرزبان) و «پایُّوس» (ناحیه، استان) پارتی،
در پارسی از این ریشه این کلمات زاده شدهاند: «کُشتی»، «کشتیگیر»، «کُستی» (کمربند زرتشتیان)، «هندوکُش» (هندو + کُشت: یعنی کنارهی سرزمین هند)، «برگستوان» (بر + کُست + بان: یعنی نگهبان کنارهی سینه). در پارسی قدیم هم از همین جا چنین واژگانی را داشتهایم: «کُشت» (پهلو و کمر و پشت)، «فَرغول» (تنبلی و غفلت، فرا + کُشت: به کناری افکندن)، «پادوسبان» (نام خاندانی از امیران شمال ایران).
در زبانهای دیگر ایرانی از این بن چنین واژگان خویشاوندی را سراغ داریم: «کوشْت» (شکم، پهلو) و «پاتْگُساپان» (مرزبان) و «کُویْس» (جهت، سمت) ارمنی، «کُشْتی» اردو، «کُسْتَج» (کمربند زرتشتیان، کستی) عربی،
در زبانهای هندی این کلمات را از این خانواده میشناسیم: कुश्ती (کوسْتی: کشتی) هندی و مراثی، কুস্তি (کوسْتی: کشتی) بنگالی، કુસ્તી (کوسْتی: کشتی) گجراتی، ਕੁਸ਼ਤੀ (کوسْتی: کشتی) پنجابی،
واژهی «کشتی» در سایر زبانها هم وامگیری شده است: «گوسْتی» مالایی و اندونزیایی،
واژگان برآمده از این ریشه در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «ز مردان جنگی یکی خواستی به کُشتی چو با دیو برخاستی»
و: «کف اندر دهانشان شده خون و خاک همه گبر و برگستوان چاک چاک»
فرخی سیستانی: «جعد او بر پرند کشتیگیر زلف او بر حریر چوگانباز»
اسدی توسی: «به هر کار بیدار و بشکول باش به شب دشمن خواب فرغول باش»
و: «کلاه و سپر زرد و خفتانش زرد همان اسب و برگستوان نبرد»
امیر معزی: «تیغ تو هنگام ضرب و اسب تو هنگام حرب آتش اندر جوشن است و باد در برگستوان»