کف1


آخرین به روزرسانی:
کف1


         بن پیشاسامی «*کَپَپ/ *کَپّ» به معنای «کف دست، پنجه» بوده است. احتمالا این واژه بازمانده‌ای از 𒉺 (پَه: بال، پر، شاخه) سومری بوده است و با نماد میخی همان نیز نوشته می‌شده است. این بن در زبان‌های سامی نو به ریشه‌ی «*کفف» بدل شده و علاوه بر کف دست، فراوانی و بسنده بودن را هم می‌رساند، هرچند برخی این دو را ریشه‌هایی مجزا در نظر گرفته‌اند. با این حال کف دست و چیزی که در دسترس باشد معناهایی درهم‌تنیده‌اند و بعید است دو بن مستقل با معناهایی اینقدر نزدیک در زبان‌های سامی تحول یافته باشد. این ریشه در زبان‌های ایرانی کهن چنین مشتق‌هایی را به دست داده است: 𒀉 (کَپّوم: پنجه، کف دست) و «کَپّی عینیم» (مژگان) اکدی، 𐎋𐎔 (کَپ: کف) اوگاریتی، «کَپّ» (کف دست) آرامی سلطنتی هخامنشی، כַּפָּא (کَپّا: کف) عبری بابلی، כַּף (کَف) و כנף (کَنَف: بال، پر) ‌عبری، ܟܦܐ (کَپّا: کف) سریانی، 

         در زبان‌های ایرانی زنده این واژگان از این ریشه برخاسته‌اند: «کف [دست/ پا]» و «کف» (زیر) و «کفگیر» و «کف‌بینی» و «کفاف دادن» و «کف‌گرگی» و «کف فلانی برید» پارسی، «کَفَّیْن» (دو دست) و «کُفوف» (دستها) و «کَنیف» (دستمال) عربی، «چَف» (کف دست) عربی خلیج فارس، כַּף (کَف دست، قاشق) و כְּפָפָה (کِفافا: دستکش) عبری نو،

         «کف» در شعر و ادب پارسی فراوان به کارگرفته شده است:

کسایی مروزی:«به کف چه دارم از این پنجَه شمرده تمام         شمارنامه‌ي با صدهزار گونه وبال»

عطار نیشابوری: « نگارا روز روز ماست امروز                که در کف باده و در کام قند است »

سعدی شیرازی: «شب تا سحر می‌نغنوم واندرز کس می‌نشنوم   

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود »

وحشی بافقی: «چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر    بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر»

هاتف اصفهانی: « ناصح که رخش دیده کف خویش بریده است

                                                               هاتف به چه رو می‌کندم باز ملامت»