ریشهی پیشاهندواروپایی «*gelh» به معنی «سر، برهنه» به نسبت پرکاربرد بوده و در زبانهای گوناگون شاخهزایی کرده است. احتمالا ریشهی «*gel» که برای اشاره به پشم نرم یا پوست صاف جانوران به کار گرفته میشده و اسم بسیاری از جانوران از آن مشتق شده نیز خویشاوند همین ریشه باشد.
ریشهی پیشاهندواروپایی «*gelh» در زبانهای اروپایی کهن چنین واژگانی را زاده است: karh (کَرِه: کله) و karhbareia (کارِبارِئیا: سردرد، مرکب از: karh: کله + barus: باروس: سنگین) و galeos (گالِئُوس: سگماهی) و galeh (گالِئِه: راسو) یونانی، calvus (کچل) و glis (موش زمستانخواب) لاتین، голъ (گُلو: برهنه) و голова (گُولُووا: سر، جسد) و ⰳⰾⰰⰲⰰ (گْلاوا: سر) اسلاوی کهن کلیسایی، gallu/ galwo (کله، سر) پروسی کهن، hlava (سر) چک کهن، kalu (لُخت، کچل) ساکسونی کهن، kalo (کچل) آلمانی کهن، calu (کچل، لُخت) انگلیسی کهن، calwe (کچل، لُخت) انگلیسی میانه، calu (کچل) هلندی میانه،
در زبانهای زندهی اروپایی این واژگان از ریشهی مورد نظرمان برخاستهاند: gals (لغزنده، صاف) و galva (سر) لاتویایی، galva (سر) لیتوانیایی، голота́ (گُولُوتا: برهنگی) و го́лый (گُولُییْ: برهنه، مفلوک) و голова́ (گُلُووا: سر) روسی، голо́та (هُولُوتا: برهنگی) و го́лий (هُلُییْ: برهنه) و hlava (سر) اوکراینی و چک و اسلواکی، галава́ (هَلَوا: سر) بلاروسی، hołota (برهنگی) و goły (برهنه، تهیدست، ناکامل) و głowa (سر) لهستانی، голота́ (گُلُتا: برهنگی) و гол (گُل: برهنه) و глава́ (گْلاوا: سر) مقدونی و بلغاری، callow (کچل، نابالغ، سادهلوح) و loir (موش زمستانخواب) انگلیسی، Kahl (کچل) آلمانی، kaal (کچل، نارس) هلندی، kal/ kalka (کچل) سوئدی، ghiro (موش زمستانخواب) ایتالیایی، charivari (جملهی مهمل، موزیک ناهنجار، وام از karhbareia/ کارِبارِئیا یونانی) و loir (موش زمستانخواب) فرانسوی،
در میان این کلمات charivari فرانسوی در پارسی وامگیری شده و به «شرّ و ورّ» تبدیل شده، یعنی بخش دوم آن با «ور زدن» همسان انگاشته شده است.
در زبانهای آریایی این بن به ریشهی «*کَل» بدل شده و همچنان هردو معنای «سر» و «برهنه، کچل» را حمل میکند. در زبانهای ایرانی کهن از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: awruak (کَئورْوَه: کچل) اوستایی، कुल्व (کولْوَه: کچل) و गिरि (گیری: موش) و «کَچَه» (مو) و «ویکَچَه/ اوتْکَچَه» (کچل) و «اَتیکولْوَه» (کلهی تاس) و «کْهَلَتی» (کچل شدن) و «کْهَلْواتَه» (بیمو) و «کْهَرو» (سادهلوح، احمق) سانسکریت، 𑀓𑀼𑀮𑁆𑀮 (کولَّه: کچل) پراکریت مهاراستری، lgk (کگل: کچل) سریانی،
در پارسی چنین کلماتی از این ریشه مشتق شدهاند: «کله»، «کلهپاچه»، «کَل/ کچل»، «کَمرغ» (کرکسی که سر و گردنش پر ندارد)، «کُریز/ کُریغ/ کُریچ» (پر ریختن پرندگان)، «کلاچه»، «کچلکبازی».
«کُرَک» در پارسی قدیم به معنی «کچل» هم از اینجا آمده و ادیشیر میگوید «قله» نیز چنین است و سخنش پذیرفتنی است. حدسم آن است که «کُرچ» شدن پرندگان مشتقی از «کُریز» باشد، و برخی ترکیبهای پارسی عامیانه مثل «کل کل کردن» و «کل انداختن» و «کل فلانی را خواباندن» نیز از همین سرچشمه برخاسته باشند.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: «کَرو/ کْئَل» (کچل) زازا، «کَل» (بیدندان) لری، «کَلِهگا» (جایی بین خانهها که دیوار نیست) سیوندی، «کَل» (خرابه) شوشتری، «کِلِه» (کله، سر) کردی، «کُل» (کله، سر) و «کَلواوْز» (بالش) روشانی، «کیل» (کله، سر) شغنی، «کُل» (کله، سر) و «کالوِوْز» (بالش) برتنگی، «کال» (کله، سر) یزغلامی، «کَچَل» (تباه، خراب) پراچی، «کَلمورْغ» (کرکس) پارسی افغانی و وخی، guall (پوسته، صدف) آلبانیایی،
«کله» واژهای عامیانه بوده و در شعر پارسی به ندرت به کار گرفته شده است. اما به ويژه خیام در استفاده از آن گشادهدست بوده است:
«مرغی دیدم نشسته بر بارهی توس بر پیش نهاده کلهی کیکاووس
با کله همیگفت که افسوس افسوس کو بانگ جرسها و کجا نالهی کوس؟»
و: «در کارگه کوزهگری کردم رای در پایه چرخ دیدم استاد بهپای
میکرد دلیر کوزه را دسته و سر از کله پادشاه و از دست گدای»
«کچل» هم کلمهای عامیانه بوده و بیشتر در دوران معاصر در شعر پارسی به کار گرفته شده است:
ملکالشعرای بهار: «بیوجود و کچلکباز شدی در فن مسخره ممتاز شدی»
و: «هرکس برای خویش کلاهی تهیه دید بهر حقیر جز سر سخت کچل نماند»
ایرج میرزا: «ای بر کچلان دهر سرهنگ حق حفظ کند سر تو از سنگ
ای آکچل ای ابوالحسن خان ای تو وزغ و حسین خرچنگ
من چون تو کچل ندیده ام هیچ نه در کن و سولقان نه در کنگ ...
باشد کچلی نهان به فرقت چون نشوه که مضمر است در بنگ ...
... گر شعر دگر کلان جفنگ است شعر تو کچل کلاچه اجفنگ»
با این حال در اشعار قدما هم گاه اشارهای به این کلمه میبینیم:
کمال خجندی: «حسام کچل را یکی پیر راه کلاهی ببخشید و گفت آه آه»
اوحدی مراغی: «زین کچول کچل سری چندند که به ریش جهان همیخندند»