کلوچه


آخرین به روزرسانی:
کلوچه

 


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*kel/ *skel» به معنای «خماندن، چرخاندن، کج کردن» در زبان‌های اروپایی کهن این واژگان را به دست داده است: korwnis (کُرونیس: خمیدگی) و kullos (کولُّس: چلاق) و krambh (کْرامْبِه: کلم) و epikarsios (اِپیکارْسیُوس: زاویه‌دار، کج‌) و kirkos (کیرْکُس: چرخ، مدور) یونانی، biais (انحراف، سوگیری، تحریف اپیکارسیوس یونانی)، curvare (خماندن، پیچاندن) و curvature (خمیدگی، انحنا) و circa (حدود، اطراف) و circus (حلقه، چرخ) و circumflex (خمیده، کج و کوله) و circumstantia‍ (موقعیت، شرایط) و corona (تاج گل، تاج افتخار) و crispus (موفرفری) و crista (فرق سر، تارک) و crinis (مو، گیسو) لاتین، hringr (حلقه) و hryggr (پشت جانور یا آدم) نُردیک کهن، arangier (به صف کردن، ترکیب ad +range/ rank؛ قرن دوازدهم) و cercle (چرخه، دایره، حلقه‌ی دور بشکه؛ قرن دوازدهم) و circuit (یک دور سفر کردن، طواف جایی) و circonstance‍ (موقعیت، شرایط؛ قرن سیزدهم) و crespe (پرپیچ و تاب، چروک) و creste (تارک، فرق سر) و corone (تاج) و courbe (دهنه‌ی اسب؛ قرن دوازدهم) و derengier (به هم زدن نظم، ‌شلوغ کردن) و fronce (چین‌های عمیق لباس، پیله‌ی پارچه) و renge (صف افراد) و recercher (جستجو کردن) و cerchier (پیدا کردن، گشتن دنبال چیزی) فرانسوی کهن، crisp (فرفری) و hring (حلقه) و hrycg (پشت جانور یا آدم) و scrincan (چروکیده کردن، در هم فشردن) انگلیسی کهن، hring (حلقه) و hregg (پشت جانور یا آدم) فریزی کهن، hring (حلقه) و hrukki (پشت جانور یا آدم) آلمانی کهن، hruggi (پشت جانور یا آدم) ساکسونی کهن، frounce (چین‌های عمیق لباس، پیله‌ی پارچه) انگلیسی میانه، kragu (حلقه، دایره) اسلاوی کهن کلیسایی، 

         مشتق‌های این بن در زبان‌های اروپایی نو چنین‌اند: biais (انحراف، سوگیری؛ قرن سیزدهم) و ranger (مرتب کردن، به صف کردن) و circonstance‍ (موقعیت، شرایط) و cirque(سیرک؛ قرن چهاردهم) و crêpe (پرپیچ و تاب، چروک) و crête (تارک، فرق سر) و couronne (تاج) و déranger (آشفته کردن، به هم زدن ترتیب) ‌و ranger (اردو زدن، مستقر شدن) و recherche (جستجو) و chercher (دنبال چیزی گشتن) فرانسوی، cerchio (حلقه، چرخه) و crino (موی اسب) و crinoline (دامن پف کرده، پارچه‌ی آهاردار) ایتالیایی، krone (واحد پول، اشاره به تاج نیمرخ شاه بر سکه) و ring (حلقه) دانمارکی، krona (واحد پول) و ring (حلقه) سوئدی، Ring (حلقه) و Rücken (پشت جانور یا آدم) و Rucksack (کوله پشتی) آلمانی، rancho (خانه‌ی روستایی، کلبه‌ی وسط باغ) اسپانیایی، rug (پشت جانور یا آدم) هلندی، rink (میدان مبارزه؛ قرن چهاردهم) اسکات، 

در زبان انگلیسی‌ هم این مشتق‌ها را از این ریشه سراغ داریم: bias (انحراف، سوگیری؛ ۱۵۲۰م.)، arrange (مرتب کردن، به صف کردن؛ اواخر قرن چهاردهم)، circa (حدود زمانی، ۱۸۵۶م.)، circadian (چرخه‌ی روزانه؛ ۱۹۵۹م.)، circle (دایره، چرخه؛ ۱۳۰۰م.)، circuit (مدار، مسیر حلقوی؛ اواخر قرن چهاردهم)، circus (سیرک؛ اواخر قرن چهاردهم)، circulate (به چرخش درآوردن؛ ۱۵۴۰م.)، circulator (چرخ دهنده، عامل به چرخش درآوردن؛ ۱۷۵۵م.)، circumcision (ختنه؛ اواخر قرن دوازدهم)، circumflex (علامت سجاوندی بالای حروف؛ ۱۵۷۰م.)، circumnavigate (دریانوردی دورادور قاره یا جزیره‌ای؛ ۱۶۳۰م.)، circumscribe (مرزبندی کردن، تعیین حدود؛ اواخر قرن چهاردهم)، circumspect (احتیاط، سنجیدن جوانب کار؛ اوایل قرن پانزدهم)، circumstance (موقعیت، چیزهای وابسته به چیزهای دیگر؛ ۱۲۰۰م.)، corona (تاج؛ ۱۶۵۰م.)، crepe (پارچه‌ی نازک چروک‌دار؛ ۱۷۹۷م.)، crest (تارک، فرق سر؛ اوایل قرن چهاردهم)، crinoline (دامن پف کرده، پارچه‌ی آهاردار؛ ۱۸۳۰م.)، crisp (فرفری)، crown (تاج؛ اوایل قرن دوازدهم)، curb (دهنه‌ی اسب؛ اواخر قرن پانزدهم)، curvature (انحنا؛ ۱۶۶۰م.)، curve (خمیدگی، انحنا؛ اوایل قرن پانزدهم)، derange (به هم زدن نظم؛ ۱۷۷۶م.)، flounce (چین‌های عمیق لباس، پیله‌ی پارچه؛ ۱۷۱۳م.)، ring (حلقه)، ranch (خانه‌ی وسط کشتزار؛ ۱۸۰۸م.)، range (صف [سربازان یا شکارچیان]؛ ۱۲۰۰م.)، ranger (جنگلبان؛ اواخر قرن چهاردهم)، rank (رتبه، رسته؛ اوایل قرن چهاردهم)، research (جستجو؛ ۱۵۷۰م.)، ridge (پشت جانور یا آدم؛ قرن سیزدهم، تیغه؛ قرن هفدهم)، search (دنبال چیزی گشتن؛ ۱۳۰۰م.)، shrink (چروکاندن)

بسیاری از این کلمات در پارسی نو وامگیری شده‌اند: «رینگ»،‌ «رنجر»، «ریسرچ»، «[پارچه] کرپ»، «رِنج»، «سیرک»، «سیرکولاتور»، 

در زبان‌های آریایی از این بن ریشه‌ی «*kar» مشتق شده که معنای «خمیده، کج» را می‌رساند و «کول» در معنای «حفره، استخر» هم از آن برخاسته و در جاینام‌ها زیاد تکرار شده است. از این ریشه در زبان‌های کهن ایرانی چنین واژگانی برخاسته‌اند: anvraks (سْکَرِنَه: گِرد، مدور) اوستایی، «گُلَه» (توپ) سانسکریت، «کرذ» (فرار، گریز) خوارزمی، «کُول» (حفره، دخمه) پهلوی، «کول» (دریاچه) تورفانی، ܟܫܟܘܠ (کَشْکول) سریانی، 

در پارسی از این ریشه این واژگان زاده شده‌اند: «کلوچه»، «کال» (خمیده، میوه‌ی نارس)، «کُل» (کج و خمیده)، «کج و کوله»، «کلیجه» (نانِ گرد)، «کُلُنْبه» (کلوچه‌ی کرمانی)، «پاغُره» (فیل‌پایی)، «کشکول» (کج + کول)،

در پارسی قدیم هم این واژگان خویشاوند را داشته‌ایم: «کالیوْ/ کالیوه» (ابله)، «کُلوز»؟ (غوزه‌ی پنبه)، «کُلیچه» (انحنا)، «کُلیجه» (جامه‌ی پنبه‌ای چروک‌دار)، «کِلاک» (چوب کج برای میوه‌چینی از درخت)، «کالیدن» (گریختن، درهم آشفتن)، «کال» (فراز، عزیمت)، «کِلِک» (کوچ)، «کَلیک» (دماغه‌‌ی کوه)، «کَلابَه» (چرخ ریسندگی متصل به دوک)، «کَلاژ» (لوچ، منحنی)، «کولیدن» (شخم زدن، حفر کردن)، «کول» (دخمه، حفره‌ی زیرزمینی، استخر)، «کِلیج» (اسب کج‌پا)، «کولاب» (تالاب)، «کوله» (کمینگاه شکارچیان). «کول» به معنای «استخر، برکه» در جاینام‌های زیادی به کار گرفته شده است: «بایکال» (دریاچه‌ی خوارزم، مرکب از: بای [ترکی]: غنی، پر ماهی + کال: دریاچه)، «گامیش‌گُلی» (برکه‌ی آب گرم سرعین، در اصل: گاومیش‌کول)، «شاگُلی/ ائل‌گُلی» (دریاچه‌ای در تبریز، در اصل: شاه‌کول)، 

در سایر زبان‌های ایرانی هم از این ریشه چنین واژگانی مشتق شده‌اند: «کال» (گریز، هزیمت) پراچی، «کُلپِر» (پیرِ خمیده) مازنی و گیلکی، «اَغورْغ» (تخم‌مرغ) و «اَغورْغَه» (کیسه‌ی بیضه) یدغه، «غُر»‌ (آلت نرینه) سنگلیچی، «غور» (آلت نرینه) و «کَرْد» (کج) وخی، «غَر» (بیضه) و «غُور» (کیسه‌ی بیضه) و «کیذ» (کج) یزغلامی، «غور» (بیضه) و «چورْد/ چورْذ» (کج) و «کولْچَه» (کلوچه) شغنی، «غور» (بیضه) و «چِرْذ» (کج) ‌سریکلی، «کُر» (کج) پشتون، «کولْچَه» (قرص پنیر یا صابون) و «کولْچَه زدن» (چنبر زدن مار) و «کولْچَه کباب» (کباب کوبیده) و «کولْچَه» (کلوچه) پارسی افغانی، «گُویْل» (نان گرد) و «کَیْلَیْس» (انحنا، کجی) آسی، «کولیری» (کلوچه) گورانی، «کولِرَه» (کلوچه) و «کِلاژدوم» (کژدم) و «کول/ گُل» (دریاچه، برکه) کردی، «کولْچَه» (کلوچه) روشانی، «کُلو» (کلوچه) بردسیری، «کُلُچ/ کُلُژ» (کلوچه) خراسانی، «کولوچّیَه» (کلوچه) امره‌ای، «کولاژ» (عقرب) لری، «کیلاپَه» (دوک نخ‌ریسی) یغنابی، «گُل/ گول/ کال/ کول» (دریاچه، برکه) ترکی.

حدسم آن است که «غُر شدن» (بدنه‌ی خودرو، سطوح صافِ فرو رفته) و «غِرغِر» (مرغ شاخدار، به خاطر صدای غرغر مانندش) هم از همین‌جا آمده باشند و درباره‌ی گفتار به سخن لغو و بیهوده و «کج» اشاره کند. این کلمه را اغلب از ریشه‌ی عربی «*غرر» یا «غرغر» مشتق دانسته‌اند. اما چنین ریشه‌ای با این معنا در عربی وجود ندارد و مشتق‌های دیگری از آن را نمی‌بینیم و «یَغرّ» (فریب دادن) و «یَغرغر» (سر و صدای حلقی، بریدن گلو) احتمالا از پارسی وارد این زبان شده است.

همچنین کلمه‌ی «قرنیز» (پیش‌آمدگی باریک بالای در و پنجره) و «مقرنس» (قندیل‌بندی در معماری تاق‌ها) هم به نظرم در پارسی بر اساس صرف عربی این ریشه ساخته شده باشند. اغلب فرض کرده‌اند که در میان این دو «قرنیز» واژه‌ی اصلی است و مقرنس از آن مشتق شده است. آن را هم اغلب فرهنگ‌های ریشه‌شناسی از cornix لاتین مشتق دانسته‌اند به معنای «کلاغ»، با این فرض که لابد جای نشستن کلاغ بوده است. اما این برداشت آشکارا نادرست است. چون این پرنده بر این سطوح آشیانه نمی‌سازد و درخت‌نشین است و کبوتر است که بر قرنیز می‌نشیند نه کلاغ. 

در ضمن کلمه‌ی مورد نظرمان در زبان‌های اروپایی جدید است و بعد از عصر نوزایی و وامگیری از عناصر معماری ایرانی باب شده است: cornice (قرن پانزدهم) ایتالیایی کهن، corniche (قرن شانزدهم) فرانسوی میانه، cornice (۱۵۶۰م.) انگلیسی، karniz روسی، Karnies آلمانی. ممکن است همه‌ی این واژگان از یکی از زبان‌های ایران غربی وامگیری شده باشند و باز در شکل معرب به پارسی جدید بازگشته و «قرنیز» را برساخته باشند. این کلمه به هر روی در این شکل در پارسی هم جدید است و در شعر و ادب قدیم به کار گرفته نشده است.

نکته در اینجاست که در میان این دو، «مقرنس» قدیمی‌تر است و مثلا این نمونه‌ها از کاربرد کهنش را می‌شناسیم:‌

نظامی گنجوی: «ز بس رایت‌انگیزی سرخ و زرد                مقرنس شده گنبد لاجورد»

خاقانی شروانی:‌ «جفت مقوس او چون جفت طاق ابرو  طاق مقرنس او چون خم طوق پیکر»

مولانای بلخی: «ما قصر و چارتاق بر این عرصه‌ی فنا چون عاد و چون ثمود مقرنس نمی‌کنیم»

حافظ شیرازی: «به رغم زاغ سیه شاهباز زرین بال              در این مقرنس زنگاری آشیان گیرد»

این قدمت طبیعی هم هست. چون گنبد و مقرنس سازه‌هایی ایرانی هستند و از این قلمرو به سایر مناطق انتقال یافته‌اند. واژه‌ی «مقرنس» هم حدود هشتصد سال پیش از «قرنیز» و پانصد سال پیشتر از نمودهای اروپایی‌اش در پارسی وجود داشته است. این واژه آشکارا بر اساس باب‌های عربی ساخته شده، اما در عربی مشتق و ریشه ندارد و دخیل است. نتیجه آن که حدس می‌زنم در قرن چهارم هجری از ریشه‌ی «کُر/ کُل» به معنای کج و خمیده «مقرنس» را به شکلی معرب برساخته‌اند و همین پنج قرن بعدتر از یکی از گویش‌های ایران غربی به اروپا راه یافته و در پارسی و عربی جدید دوباره به صورت قرنیز در معنایی نو وامگیری شده است.

         اغلب مشتق‌های قدیمی این ریشه در متون ادبی و شعر آمده است:

اسدی توسی: «نگه کن که در پیشت آب است و چاه      کلیجه میفکن که نرسی به ماه»

سنایی غزنوی: «شیر حق زاین جهان بپرهیزد            سگ بود کز کلیچه نگریزد»

سعدی شیرازی: «از این خفرگی موی کالیده‌ای           بدی، سرکه بر روی مالیده‌ای»

مولانای بلخی: «هر سری را که خدا خیره و کالیوه کند  صدر جنت بنهد سوی سقر بگریزد»

و: «ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین ادا           هین زهر را کالیوه کن زآن نغمه‌های جان‌فزا»

شیخ بهایی: «دلم از قیل و قال گشته ملول                          ای خوشا خرقه و خوشا کشکول»

بیدل دهلوی: «چشم دنیادار هرجا می‌گشاید دام حرص   می‌نهد بر خاک کشکول گدایان پشت دست»