برای «کندر» دو ریشهی متفاوت پیشنهاد شده است. یکی نظر آیلرس است که میگوید از بن سامی «*قطر» (دود) آمده و با «قوترینّوم» اکدی و «قِتُورِت» عبری و «قُطُر» عربی به معنای «چوب بخور» همریشه است. در مقابل سمرنی پیشنهاد کرده که این کلمه از ریشهی مصری «*کِما» به معنی «صمغ» برخاسته که در مصری باستان «قمی» (روغن تدهین) و «قمیت» (صمغ) و در حبشی امهری ኮማ (کُما: رازیانه) را ایجاد کرده است. این فرضیهی دوم درستتر مینماید. چون همین بن به زبانهای کهن اروپایی هم وارد شده و این مشتقها را به دست داده است: kommi (کُمّی: صمغ) یونانی، kommidion (کُمّیدیُون: صمغ) یونانی میانه، cummis (صمغ) لاتین، gummu (صمغ) لاتین قرون وسطایی، gomme/ gumme (صمغ) انگلیسی میانه، gome (صمغ) فرانسوی کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی از این خاستگاه چنین واژگانی را سراغ داریم: gum (صمغ؛ ۱۳۰۰م.، آدامس؛ ۱۸۴۲م.) انگلیسی، Gummi (صمغ) آلمانی، gomma (صمغ) ایتالیایی، gomme (آدامس) فرانسوی، goma (صمغ) اسپانیایی، kamedi (صمغ) روسی،
احتمالا همین بن مصری خاستگاه دامنهای از واژگان در پارسی و سایر زبانهای ایرانی است که به فراوردههای خوشبوی گیاهی مربوط میشده است. این ریشه به ایران زمین وارد شده و در زبانهای کهن ایرانی چنین مشتقهایی را به دست داده است: कुन्दुर / कुन्दुरुक (کونْدورا/ کونْدوروک: کندر) و कुञ्चिका (کونْتْسیکا: رازیانه) و कुञ्चि (کونْتْسی: زیره) سانسکریت، «کونچیکا» (کنجد) پالی، «کونْدور» (کندر) و «کونْجید» (کنجد) پهلوی، «کُنْدْریک» (کندر) و «کُنْتْسِد/ کونْسید» (کنجد) خوارزمی، «کومْجْسَتا» (کنجد) و «کومْجسارْگْیِه» (دانهی روغن کشیده) سکایی، «کنتاوش» (صمغ) و «کویشت» (کنجد) سغدی، կնդրուկ (کونْدْروک: کندر) و կնճիթ (کنچیتا: کنجد) ارمنی کهن، կնտրուկ (کْنْتْروک: کندر) و քնճութ (کُنْچوتا: کنجد) ارمنی میانه، გუნდრუკი (گونْدْروکی: کندر) گرجی کهن، (قندروک: کندور) آرامی، «کونْتْسیت» (کنجد) تخاری، קוֹמָּא (قُمّا: صمغ اقاقیا) آرامی، קוֹמָּא / קוֹמּוֹס (قُمّا/ قُمُّوس: صمغ) آرامی بابلی، ܩܘܡܐ / ܩܡܘܣ / ܩܡܘܨ (قُمّا/ قَمّوس/ قَمّوص: صمغ) سریانی،
در پارسی احتمالا این واژگان از این بن برخاستهاند: «کندر»، «کنجد»، «کَماشیر» (صمغ کرفس کوهی)، همچنین در پارسی قدیم: «کنجال/ کُنجاره» (پسماندهی دانهها پس از روغنگیری که غذای دام میشود)، «گُنجاده» (تفاله)، «کُنجیده» (دانهی روغن کشیده)، «کَما» (صمغ).
شاید «کُماج» به معنی «نان ذغالی» هم از همینجا آمده باشد و وجود دانه و شیره در این نان اشاره کند. پیشنهاد دیگر برای منشأ این کلمه آن است که از ریشهی ترکی «کُم» مشتق شده باشد که یعنی «دفن کردن زیر زمین». ولی این بن به لحاظ معنایی سازگاری چندانی با «کماج» پارسی ندارد.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی هم چنین واژگانی را از این تبار سراغ داریم: «کونْگارَه» (کنجال) خوانساری، «کونْژیت» (کنجد) ترکی اویغوری، «کونْچیت» (کنجد) بلوچی، «کونْجَلَه» (کنجد) پشتون، կնդրուկ (کونْدْروک: کندر) و կնդրկաբեր (کْنْدرکابِر: بخوردان) و քունջութ (کونْجوتا: کنجد) ارمنی، куьнддуьрукӏ (کونْدوروکی: کندر) اودی، ქუნჯუტი (کونْژوتی: کنجد) گرجی، कुंज़ (کونْز: کنجد) کشمیری، «کُنْجی» (کنجد) اردو، «کونْجی» (کنجد) کردی، «کوچیل» (کنجد) گیلکی، «کانْجی/ کِنْجی» (کنجد) مازنی، «کُنْجی» (کنجد) کرمانی و سمنانی، «کُنْجیت» (کنجد) اصفهانی، «کونْجی» (کنجد) گورانی و زازا، «کونْجوت» (کنجد) ترکی آذری، «کونْچو» (کنجد) ترکی استانبولی، «کَماشِیر/ قَماشِیر» (صمغ کرفس کوهی، وام از پارسی) و «کِمَ» (لاک و مُهر) عربی،
در زبانهای هندی هم «کنجد» به این صورتها وارد شده است: कुंजी (کونْجی) هندی، କଞ୍ଚି / କୁଞ୍ଚିକା (کُنْتْسی/ کونْتْسیکا) اوریا، ਕੁੰਜੀ (کونْجی) پنجابی، குச்சி (کوچّی: کنجد) تامیلی،
«کنجد» از پارسی و هندی به زبانهای دیگر نیز راه یافته است: កុញ្ចែ (کُونْتْسای) خمر، ກະແຈ (کُوچای) لائوسی، กุญแจ (گونجی) تای، «کونْتْسی» مالایی و اندونزیایی، кунжу́т (کونْژوت) روسی، гүнжид (گونْجید) مغولی،
واژهی دیگری که شاید از اینجا مشتق شده باشد، «کُنُس» است به معنای «ازگیل» که بیشتر در پارسی قدیم رواج داشته است. این کلمه احتمالا شکلی تغییر یافته از «کُنْدُس» است که اسم گیاهی است با اسم علمی Achillea ptarmica در پارسی و عربی و ریشهی آن هم درست معلوم نیست. ادیشیر آن را از conuxa (خُنوکْسا: گیاهی شبیه خلنگ) در یونانی مشتق دانسته، اما این واژه هم ریشهی روشنی ندارد و احتمالا از پارسی یا زبان ایرانی دیگری به یونانی وارد شده باشد. همهی اینها گیاهانی هستند که میوه یا شیرابهی صمغمانند و چسبناک تولید میکنند و حدسم آن است که از همین ریشه برخاسته باشند. به هر روی تبارنامهشان واژه کهن است و در Swdniq (قیندوش: کُندس) سریانی هم دیده میشود. در سایر زبانهای ایرانی نیز معنای «ازگیل» برای این کلمه باقی مانده است: «کُنْدُس» دماوندی، «کونوس» گیلکی، «کُنِس» طبری.
واژگان برخاسته از این ریشه با بسامدی اندک در شعر و ادب پارسی به کار گرفته شدهاند:
نظامی گنجوی: «همان کنجد ناشمرده فشاند کزین بیش خواهم سپه بر تو راند ...
... چو زین گونه کرد آن گزارشگری به کنجد در آمد در داوری
فرو ریخت کنجد به صحن سرای طلب کرد مرغان کنجد ربای
به یک لحظه مرغان در او تاختند زمین را ز کنجد بپرداختند
جوابیست گفتا درین رهنمون چو روغن که از کنجد آید برون
اگر لشکر از کنجد انگیخت شاه مرا مرغ کنجد خور آمد سپاه
پس آنگه قفیزی سپندان خرد به پاداش کنجد به قاصد سپرد»
مولانای بلخی: «عیسی روح گرسنهست چو زاغ خر او میکند ز کنجد کاغ
چونک خر خورد جمله کنجد را از چه روغن کشیم بهر چراغ»