ریشهی پیشاهندواروپایی «*kwey» به معنای «ادا کردن، پرداختن، تقاص پس دادن» در زبانهای اروپایی چندان شاخهزایی نکرده و واج آغازین آن به «پ» قلب شده و در زبانهای کهن این واژگان را به دست داده است: poinh (پُویْنِه: خونبها، فدیه، کیفر) و axiopoinos (آکْسیُوپُویْنُوس: مجرمانه، عقوبت کردنی) و poinikos (پُویْنیکُوس: جزائی، کیفری) یونانی باستان، poena (جریمه، مجازات) لاتین، pina (رنج، کیفر) نُردیک کهن، penalite (مجازات، تاوان) و puniss (کیفر) و punir (مجازات کردن، کیفر دادن) و peine (رنج، درد، عذاب دوزخ؛ قرن یازدهم) فرانسوی کهن، pena (کیفر، رنج) اوکسیتان، poan (کیفر، رنج) برتون، pine (درد، رنج، کیفر) هلندی میانه، pina (رنج، عقوبت) آلمانی کهن، Pina (درد، رنج) فریزی کهن و ساکسونی کهن، цѣна (چِنَه: بها، تاوان) اسلاوی کهن شرقی، цѣна (چینَه: بها، تاوان، ارزش) اسلاوی کهن کلیسایی،
در زبانهای زندهی اروپایی هم این کلمات از این بن برخاستهاند: peine (رنج، درد) فرانسوی، pena (کیفر، رنج) ایتالیایی، Pein (درد) آلمانی، Pina (درد، رنج) سوئدی، Pina (درد، رنج) دانمارکی، poen (درد) ولش، Pian (رنج) ایرلندی، penalty (جریمه، تاوان؛ ۱۵۰۰م.) و fine (جریمه دادن، تاوان پس دادن؛ اواخر قرن سیزدهم) و punish (مجازات کردن؛ ۱۳۰۰م.) و pain (درد؛ اواخر قرن سیزدهم) انگلیسی، kaina (بها، قیمت، تاوان) لیتوانیایی، ціна́ (تْسینَه: تاوان، قیمت) اوکراینی، цана́ (تْسَنَه: بها، تاوان) بلاروسی، цена́ (تْسِنَه: تاوان، بها) روسی و بلغاری و مقدونی و صربی-کروآتی، cena (تاوان، قیمت) لهستانی و چک و اسلوواک،
این ریشه در زبانهای آریایی به همان شکل کهن «*کَیْنَه» باقی مانده و به جای «درد و رنج و کیفر» که در زبانهای اروپایی مرسوم است، معنای روانشناختی «کینه، انتقامجویی» را به دست داده است. در زبانهای باستانی این واژه در این شکلها دیده میشود: AnEak (کَئِنا: کین، انتقام) و yAk (کایْ: مجازات، تاوان) و yAkitiap (پَیْتیکایْ: کفاره، جبران) و yAkarap (پَرَکایْ: کفاره دادن) و yAkiriap (پَیْریکایْ: پذیرفتن دیه، قبول غرامت) و iqic (چیثی: غرامت) و ratEaca (اَچَیْتَر: قاضی، در اصل یعنی: مجازات کننده) اوستایی، *𐎣𐎡𐎴 (*کَیْنَه: کینه) پارسی باستان، «کَیَتی» (مجازات، انتقام) و «اَپَکیتی» (انتقام) و «کِتار» (کینهتوز، انتقامجو) سانسکریت، «کِن» (کین) و «کِنْوَر» (کینهتوز، کینور) پهلوی، «کِن/ خِن» (کین) و «کِنْوار» (کینهتوز) تورفانی، «کِن» (کین) و «کِنْیُوز» (کینهتوز) پارتی، քէն (کْئِن: کین) و անքէն (اَنْکئِن: بیکینه) و քինաւոր (کْئیناوُر: کینهتوز، کینهآور) ارمنی کهن، «کین» و «کینور» سغدی، «کینک» (کینه) خوارزمی،
در پارسی از این ریشه چنین واژگانی زاده شدهاند: «کین»، «کینه»، «کینهتوز»، «کینخواهی»، «بدکینه»، «کین ستاندن»، «کینهای»، «کینهجو». شاید بخش آغازین کلمهی «کیفر» هم از همین ریشه برگرفته شده باشد.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این بن چنین کلماتی را سراغ داریم: «قین» (کینه) کردی و گورانی، քէն (کْئِن) و و քինաւոր (کْئیناوُر: کینهتوز، کینهآور) ارمنی، «کِنَغ/ کِنَگ» (کینه) بلوچی، кин (کین) پارسی تاجیکی، кийнӕ (کییْنَیْ: کینه) آسی، «گینَه» (کینه) ازبکی. কিয়াইন (کییَیْن: کینه ورزیدن) بنگالی هم از پارسی وامگیری شده است.
«کین» و مشتقهایش در ادبیات پارسی فراوان به کار گرفته شده است:
فردوسی توسی: «بدو گفت ضحاک ناپاک دین چرا بنددم؟ از منش چیست کین؟»
ناصر خسرو: «مبادا به کس کینه ورزد دلت ملرزان دلی تا نلرزد دلت»
نظامی گنجوی: «چو کینخواهی ز خسرو کرد بهرام ز کین خسروان خسرو شدش نام»
سعدی شیرازی: «میان حظ من و دشمنانْت فرقی نیست منت به مهر همیمیرم و حسود به کین»
مولانای بلخی: «رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو»
حافظ شیرازی: «بیا با ما مورز این کینهداری که حق صحبت دیرینه داری»
هاتف اصفهانی: «سینه بیکینه و درون صافی دل پر از گفتگو و لب خاموش»