گز


آخرین به روزرسانی:
گز


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*gog(h)/ *geg(h)/ *g(h)egh» به معنای «شاخه و بوته» در زبان‌های اروپایی ردپایی محو بر جا گذاشته و این کلمات را به دست داده است: kegil (میخ چوبی، تیرک) آلمانی کهن، kage (بوته) نروژی، kegel (مخروط) آلمانی، žagaras (شاخه‌ی خشکیده) لیتوانیایی.

         این ریشه در زبان‌های ایرانی به «*گَزَه» تبدیل شده که شاخه‌ای بارور از واژگان را به دست داده که در میان‌شان مشهورتر از همه اسم بوته‌ی «گز» است که به شیرینی ساخته شده با آن هم تعمیم یافته است، هرچند آیلرس اسم شیرینی «گز» را از «گاز زدن» مشتق دانسته که بعید می‌نماید. 

در پارسی این واژگان را از این بن داریم: «گَزین»، «گزانگبین»، «گَواز» (واحد طول)، «گَزینَه» (پتک مسگری)، و در زبان‌های ایرانی کهن این مشتق‌ها را از این ریشه داشته‌ایم: «گَها» (پیکان) و «گِیْهَه» (چوب) و «گَیْسَه» (نی) سکایی، 

در زبان‌های ایرانی کنونی هم این کلمات خویشاوند را می‌بینیم: «غَز» (بوته‌ی گز) پشتون، «گَز» (گیاه گز) ارمنی و بلوچی، «ژیز» (گیاه گز) شغنی، «ژِز» (هیزم) سریکلی، «جوج» (گیاه خفجه) و «ژُز» (توده کردن) ونجی، «یُوز» (هیزم) سنگلیجی،‌ «غوز» (هیزم) وخی، «غَیْز» (هیزم) و «قَیْد» (شاخه، تنه‌ی درخت) آسی، «گَزاپِن» (شیره‌ی گز) ارمنی، 

«تاگَز» (گیاه گز) و «تُوغَز» (بوته‌ی تاغ) بلوچی هم از همین ریشه آمده‌اند و احتمالا از ترکیب «گز» با «تاب» تشکیل شده‌اند. حدسم آن است که خودِ کلمه‌ی «تاغ» هم شکلی کوتاه شده از همین واژه باشد. کمال اسماعیل این کلمه را در بیتی زیبا چنین به کار گرفته است:

«دارم اسبی کش استخوان در پوست              هست چون در جوال، هیزمِ تاغ»

اصطلاح «طاق شدنِ طاقت» هم شاید به اینجا بازگردد. این زبانزد را چنین تفسیر کرده‌اند که چون «طاق» از «طاقت» حرفی کمتر دارد، منظور آن بوده که طاقت کم می‌شود. اما این دلالت قدری دیریاب و دور از ذهن است. فرض دیگر آن است که اصل عبارت «تاق شدن طاقت» بوده باشد و به دوقطبی جفت/ تاق (زوج/ فرد) مربوط شود، یعنی که طاقت زوج بوده و از آن کاسته شده. احتمال دیگر اما آن است که بخش اول ترکیب مورد نظرمان «تاغ» باشد که علاوه بر اسم نوعی بوته، به معنای چوب خرد شده و شاخه‌ی شکسته هم هست، چنان که در شعر کمال اسماعیل دیدیم. بیلی معتقد است اصولا یکی از مسیرهای تحول معنایی این ریشه همین بوده و «خرده ریزه، چیزِ کوچک» را نشان می‌داده است.

یک مسیر دیگر دلالت این ریشه، بر همان مفهوم کهن «بوته» تمرکز کرده و چیزهای گیاهی و متراکم و پرشاخه را نشان می‌دهد. ریشه‌ی ایرانی کهن «*گَکْشَه» به معنای «درخت» احتمالا از همین جا آمده باشد و «گَچَّه» (درخت) سانسکریت نمودی از آن است. از این ریشه چند واژه‌ی به نسبت کم‌بسامد داریم که پیوندهایشان با «گز» روشن است. مشهورتر از همه «گَزَر» پارسی به معنای زردک است که در سایر زبان‌های ایرانی نیز همتا دارد و احتمالا از شاخه‌ی هندی برخاسته باشد: «گارْجَرَه» سانسکریت، «گَجَّرَه» پراکریت، «گاجَّر» پنجابی، «گاجَر» و «گَجْرا» هندی، «گاجَر» و «گَزیرْک» بلوچی، «گَزَر» ارمنی، «گِزارا» سریانی، «خَژْگوم» داردی، «گَژْگوم» کافری، «گاجَر» اورموری و «جَزَر» عربی همگی صورت‌هایی از این واژه هستند.

مسیر دیگر بسط معنایی این کلمه به سوی واحد طول بوده است. چون کلمه‌ی «گَز» در معنای «تیر بی‌‌پیکان» هم به کار رفته است که همتایش را در «وَزَی» پشتو و «ویجَّه» سمنانی و «وَژَه» پارسی قدیمی می‌بینیم و حدسم آن است که «وجب» هم از همین جا گرفته شده باشد. چون «گَز» اسم واحد طولی کوتاه هم بوده است و این در عبارت «گز کردن» (با قدم‌های کوتاه راه رفتن) باقی مانده است. در این دلالت «گَذَه» اوستایی و «گَد» پهلوی و «گَدا» سانسکریت و «گَز» ارمنی و بلوچی را داریم که همگی واحد طولی کوچک را نشان می‌دهند. حدسم آن است که کلمه‌ی «گَزمه» (پاسبان) هم بر خلاف تصور مرسوم ریشه‌ی ترکی نداشته باشد و از همین بن گرفته شده باشد. اغلب ریشه‌ی «کَز/ گَز» در ترکی به معنای «پرسه زدن و قدم زدن» را مبنای این واژه دانسته‌اند. اما خودِ این ریشه احتمالا درون‌زاد نیست و از زبان‌های ایرانی وام‌گیری شده است. یعنی احتمالا عبارت «گز کردن» وارد ترکی شده و «گزمه» را پدید آورده و باز به پارسی بازگشته است. مشابه همین دلالت را در زبان‌های ایرانی دیگر هم داشته‌ایم که ربطی به ترکی ندارند:‌ «گَزیر» (داروغه) پارسی، «گْزیر» (پاسبان) و «گِزیر» (خادم کلیسا) ارمنی، «گْزیرا» (شحنه) و «گْزیرایا» (نگهبان، یساول) سریانی و «جَزیر» (نگهبان، پلیس) عربی.

احتمال دارد کلمه‌ی «جزیه» به معنای مالیات و خراج از همین‌جا آمده باشد و تداخلی از دو دلالت (خرد، کوچک + پاسبان، مامور دولتی) ریشه‌ای یگانه باشد. صورت‌های کهن این کلمه را در «گَزیت/ گَزیدَگ» پهلوی و «گِزیثا» آرامی می‌بینیم که به صورت «جَزیه» عربی تحول یافته و بعد به پارسی بازگشته است. 

حدسم آن است که ریشه‌ی عربی «جَز» به معنای «قطع کردن، بخش کردن» هم از همین‌جا آمده باشد. چون در زبان‌های سامی دیگر مشتقی از این ریشه نمی‌بینیم و آنچه که رایج است از پارسی وامگیری شده، و در ضمن صرف این بن (بر مبنای باب‌های سامی) بیشتر در پارسی صورت گرفته و رایج شده تا در خودِ عربی. اگر این حدس درست باشد، این کلمات را هم باید در همین خانواده‌ی ریشه‌شناسانه قرار داد: «جزء»، «اجزاء»، «تجزیه»، «مجزا»، «جزائی»،‌ «جزوه»، و «جز». تقریبا همه‌ی این کلمات ویژه‌ی پارسی هستند و در زبان عربی یا رواج ندارند و یا با دلالت پارسی‌شان به شکلی محدود به کار گرفته می‌شوند. این کلمات در ضمن در زبان‌های غیرسامی پهنه‌ی ایران زمین هم یافت می‌شوند و از پارسی بدان حوزه‌ها راه یافته‌اند. نمونه‌اش জুজ (جُوز) بنگالی و «جوز» ترکی است و «تجزیه» و «مجزا» در اردو و هندی.

مشتق‌های این ریشه در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شده‌اند:

فردوسی توسی: «گزی دید بر خاک سر بر هوا                   نشست از برش مرغ فرمانروا

...بر این گز بود هوش اسفندیار                   تو این چوب را خوارمایه مدار»

ازرقی هروی: «در مدح میغ گفته شدست این که بهره زاو                یکسان برند شوره گز و شاخ یاسمن»

امیرمعزی نیشابوری: «روز همه‌کس هست ز توفیق تو روشن   تا در قلم تو شب تاریک مجزاست»

خاقانی شروانی: «ای چتر ظلم از تو نگون وز آتش عدلت کنون بر هفت چتر آبگون نور مجزا ریخته»

عشقی همدانی: «یک ذره غیر عشق و جنون ننگرید هیچ                  در من اگر که تجزیه آب و گلم کنید»