ریشهی پیشاهندواروپایی «*glei» یعنی «گِل چسبناک، خاک رُس» که ریشهی «*gleit» به معنای «چسبندن و مالیدن» و ریشهی «*klay» هم مشتق شده که به «گِل چسبناک» از آن برآمدهاند. در زبانهای اروپایی کهن این واژگان از آن برخاستهاند: gloios (گْلُویُوس: چسبناک) و glia (گْلیا: چسب) و kleie (کْلِیِه: خاک رس) یونانی، gluten (چسب) و glitus (چسبناک) و glitas (مخاط) و glutere (چسباندن) و agglutinare (به هم چسباندن) لاتین، kleim (چسب) و kliwa (خاک رس) و Kleiman (گل گرفتن) و kliban (چسباندن) آلمانی کهن، klei (چسب) آلمانی میانه، klei (خاک رس) ساکسونی کهن، clei (رُس) هلندی میانه، kleima (با گل پوشاندن، گِل گرفتن) و klibon (چسباندن) نُردیک کهن، glina (رُس) و glenu (مخاط) اسلاوی کهن، glenim (میچسبانم) ایرلندی کهن،clifian/ clefian (چسباندن) و clieven (گلوله، توپ نخ یا پارچه) و clod (تودهی گِل) و cliða (چسب) و clæg (چسبناک، گِل رس) و clæman (خاک رُس) انگلیسی کهن، clieven/ cleven (چسباندن) و glu (چسب) انگلیسی میانه، glu (چسب؛ قرن دوازدهم) فرانسوی کهن،
در زبانهای اروپایی امروزین هم این واژگان را از این بن داریم: glitus (چسبناک) و glitas (مخاط) لیتوانیایی، klæg (گل رس) دانمارکی، kleven (چسباندن) و kluwen (گلوله، توپ نخ) هلندی، neuroglia (بافت پیوندی نگهدارندهی سلولهای عصبی؛ ۱۸۵۳م.) آلمانی، gluten (مادهی چسبناک؛ قرن شانزدهم) فرانسوی، gluten (چیز چسبناک؛ ۱۶۳۰م.) و glue (چسب؛ اواخر قرن چهاردهم) و agglutinate (به هم چسبیدن؛ ۱۵۸۰م.) و glutamic acid (نوعی اسید آمینه؛ ۱۸۷۱م.) و glutamate (نمک اسید گلوتامیک) و glutinious (چسبناک؛ اوایل قرن پانزدهم) و clay (خاک رُس) و cleave (چسباندن) و clot (تودهی گِل) و clover (شبدر) و neuroglia (بافت پیوندی نگهدارندهی سلولهای عصبی؛ ۱۸۶۷م.) انگلیسی. از میان این واژگان آنهایی که به علوم جدید مربوط میشده در پارسی وامگیری شده است: «نوروگلیا»، «اسید گلوتامیک»، «گلوتِن» و «گلوتامات»
این بن پیشاهندواروپایی در زبانهای آریایی به «*گْرَیْ» بدل شده و در زبانهای کهن ایرانی چنین واژگانی را به دست داده است: «گیل» پهلوی، «غرایک» سغدی، «گْریهَه» سکایی، «غراهْ» خوارزمی
در پارسی از این ریشه کلمهی مهم «گِل» و ترکیبهایش زاده شدهاند: «گلی»، «گلاندود»، «گلمالی»، «گِلین»، «گلآلود»، «کاهگل»، «[ماهی] گِلخورَک»، «گلکاری»، «گل گرفتن»، «گلبازی»، «گلوشل»، «گلولای»
در سایر زبانهای زندهی ایرانی هم این مشتقها را از آن سراغ داریم: «اَیْلیگ» (گل) آسی، «غیریک» (گرد و خاک) یغنابی، «غورُویْ» (خاک) یدغه، «جیرایْ» (خاک رس) شغنی، «ژیرایْ» (گل رس) خوفی، «غَرویْ» (گل رس) یزغلامی، «گیل» (گل) بختیاری و گورانی، «گال» (گل) گیلکی، «گیلَهشور» (گل ویژهی شستن سر) ترکی، «گَلی» (جادهی خاکی) اردو،
احتمالا خوشهای از واژگان در زبانهای هندی که «جادهی خاکی، خیابان، کوچه» معنی میدهد هم از همینجا آمده باشد، مثل: *𑀕𑀮𑀻 (*گَلی) پراکریت [در کتیبهی آشوکا]، ગલી (گَلی) گجراتی، «گَلی» سندی، गल्ली (گَلّی) مراثی، গলি (گُلی) بنگالی، ਗਲੀ (گَلی) پنجابی. ગિલ (گیل: گل) گجراتی هم از پارسی وامگیری شده است.
کلمهی «گِل» در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده است:
نظامی گنجوی: «هر شام کز این خمِ گلآلود بر خنبرهی فلک شود دود»
و: «چون سیل خراب کرد بنیاد دیوار چه کاهگل چه پولاد»
خاقانی شروانی:«خونیندلی به صبر سراندوده وز سرشک خاکین رخی چو کاه گلاندود میبریم»
عطار نیشابوری: «گر گِلآلود آورم پایم رواست کز سرشکم خاک ره گل کردهام»
سعدی شیرازی: «گِلی خوشبوی در حمام روزی رسید از دست محبوبی به دستم»
و: «چه خوش گفت خرمهرهای در گِلی چو برداشتش پرطمع جاهلی»
مولانای بلخی: «پَرِ فکرت شد گِلآلود و گران زآنکه گِلخواری، تو را گِل شد چو نان»