ریشهی آریایی «*گومَه» به معنای «غیاب و عدم» احتمالا از ریشهی هندواروپایی «*gav» به معنای «محرومیت» برگرفته شده که در مدخل «کویر» بدان اشاره کردهام. از این بن در زبانهای اروپایی کلمات چندانی باقی نمانده و در زبانهای کهن ایرانی این مشتقها از این ریشه رایج بوده است: «فْرَغاو» (نقص، فقدان) پارتی، «غو» (ضروری، لازم) و «غونْتی» (گواژه، حرص) سغدی، «غوندیک» (گناه، خطا) و «غوا/ غوان» (ضرورت،لزوم) و «غدک/ غدیک» (اشتباه، گناه) خوارزمی، و احتمالا «گوفْرَه» (اسرارآمیز، پنهانی) و «گُپَیَتی» (حمایت و مراقبت) سانسکریت.
این ریشه در پارسی چنین کلماتی را زاده است: «گم»، «گمنام»، «گمراه»، «گمگشته»، «سردرگم»، «گموگور»، «گمشو»، گُواژه» (آزمندی) و شاید «گمان» (گم + مان: اندیشیدن). این واژهی اخیر البته به احتمال بیشتر ترکیب «وی-» (سست) و «مان» (اندیشه) است.
در سایر زبانهای ایرانی نو هم این واژگان خویشاوند را میشناسیم: «غَیْوین» (ضرورت، لزوم) آسی، «گْییپ/ گْییب» (گم) یدغه، «غَوْ» (آزمندی) یغنابی
«گم» و مشتقاتش از پارسی در زبانهای هندی نیز به طور گسترده وامگیری شدهاند و چنین کلماتی را زادهاند: गुमना (گومّا: گم شدن) و गुमनाम (گومْنام: گمنام) و गुमनामी (گومْنامی: گمنامی) و गुमराह (گومْراهْ: گمراه) و गुमराह करना (گومْراهْ کَرْنا: گمراه کردن) و गुमराही (گومْراهی: گمراهی) و गुमशुदा (گومْسودا: گمشده) و गुमसुम (گومْسوم: ساکت، غیرمسئول) و (گومانا: گمان) هندی، গমা (گُمَه: گم شدن) آسامی،
ریشهی مورد نظرمان در برخی از زبانهای ایرانی مثل یدغه و سغدی مشتقهایی به دست داده که آن را با ریشهی «غیب» در عربی نزدیک میسازد. ریشهی «*غیب» که برای این واژه پیشنهاد شده، احتمالا جعلی و ساختگی است. چون در سایر زبانهای سامی دیده نمیشود و در عربی هم گسترش صرفی کاملی ندارد. پس حدسی جسورانه میتوان زد که شاید این ریشه از زبانهای آریایی وارد عربی شده باشد. اگر چنین باشد مشتقهایش را هم باید به همین خانوادهی واژگان مربوط دانست: «غیب»، «غایب»، «غیبت» و «غیاب».
همچنین ارتباطی میان دو مفهوم «غایب، گم» و «نقص، گناه» برقرار بوده که مشابهش را بین دو بن «غیب» و «عیب» در عربی میبینیم و این دومی هم وضعیتی همسان با «غیب» دارد و در زبانهای سامی ریشهی مشخصی یا خانوادهی واژگانی برایش نمیتوان یافت. اگر «عیب» هم به همین پویایی زبانی مربوط باشد، «عیب» و «معیوب» و «عیوب» را هم باید به همین گروه مربوط دانست، و اینها تنها مشتقهای صرفی رایج از «عیب» است.
این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: « سه پاس تو چشم است وگوش و زبان کزین سه رسد نیک و بد بیگمان »
و: « ز نالیدن بوق و بانگ سپاه تو گفتی که خورشید گم کرد راه »
خیام نیشابوری: «هان تا سر رشتهی خرد گم نکنی کآنان که مدبرند سرگرداناند»
و «مستی و قلندی و گمراهی بِهْ یه جرعهی می ز ماه تا ماهی بِه»
مولانای بلخی: « در غیب پیش غیبدان از شوق استسقای ما
قومی چو دریا کف زنان چون موجها سجده کنان »