گند


آخرین به روزرسانی:
گند


         ریشه‌ی آریایی «*گَنْد» به معنای «بو دادن» انگار در بستر زبان‌های ایرانی تحول یافته باشد و همتایی در شاخه‌ی زبان‌های اروپایی نداشته باشد. دکتر حسن‌دوست آن را از بن «*guhen» به معنای «آسیب زدن، ویران کردن» مشتق دانسته که جای تردید دارد، چون انگار معنای اصلی این ریشه مثبت بوده و بوی خوب یا مطلقِ بو را می‌رسانده و بعدتر دلالتی منفی پیدا کرده است. به هر روی خاستگاه آن زبان‌های ایران شرقی است و چه بسا به صورت محلی و مستقل در این زیرسیستم زبانی تحول یافته باشد.

         در زبان‌های کهن ایرانی این ریشه به چنین واژگانی انجامیده است: itnag (گَنْتی: بودار، بوی تند) و itnagZud (دوژْگَنْتی: بدبو، بوگندو) و itNiag (گَیْنْتی: بوی گند دادن، گندیدن) و احتمالا atnakoas (سَئُوکَنْتَه: سوگند، گوگرد) اوستایی،  𐎥𐎭𐎠𐎼(گَنْدارَه: استانی هخامنشی که همتای پاکستان و افغانستان امروز است، در اصل یعنی: سرزمین عطر) و 𐎥𐎭𐎠𐎼𐎹 (گَنْدارَیَه: اهل گنداره) پارسی باستان،𒂵𒀭𒁕𒊑 / 𒃶𒁕𒅈 / 𒃶𒁕𒊏 / 𒅗𒀭𒁕𒊏 (گَنْدَری/ گَنْدَر/ گَنْدَرَه/ کَنْدَرَه: گنداره، عطرستان) و 𒂵𒀭𒁕𒊒𒄿𒌈 (گَنْدَرویتو: اهل گنداره) اکدی بابلی، 𒋡𒅔𒁕𒅕 /𒃷𒁕𒊏 / 𒃷𒁕𒌇 (کَیْنْدَیْر/ کَنْدَرَه/ کانداراش: گنداره، عطرستان) و 𒃷𒆪𒊑𒅀 (کَنْدارِیَه: اهل گنداره) ایلامی، गन्ध (گَندْهَه: بو، عطر) و गन्धक (گَنْدْهَکَه: گوگرد) وगन्धकारी(گَنْدْهَکاری: خدمتکار مسئول عطر و بخوردان) و गन्धनकुल (گَنْدْهَنَکولَه: راسو) و गन्धमादन (گَنْدْهَمادَنَه: زنبور سیاه، نام کوهی با جنگل معطر، لقب راوانا، در اصل یعنی: سرمست از عطر)، गन्धमृग(گَنْدْهَمْرْگَه: آهوی ختن، به خاطر نافه‌ی عطرآگینش)، गन्धाखु (گَنْدْهاکو: راسو)،‌ गन्धि (گَنْدْهی: بودار، معطر) و सुगन्ध (سوگَنْدْهْ: عطر) و गन्धगज (گَنْدْهَگَجَه: پیل مست، فیل در فصل فحل شدن) سانسکریت، «سوگَنْدْهَه» (عطر، رایحه) پالی، 𑀲𑀼𑀅𑀁𑀥(سوَمْدْهَه: عطر) پراکریت، «گَنْد» (بوی بد) و «گَنْدَک» (بدبو) و «گَنْدَکیهْ» (تعفن) و احتمالا «سُوگَنْد» (قسم) پهلوی، «گَنْداگ» (بوگندو) و «گَنْدَگیفْت» (تعفن) پارتی، «گَنّاگی» (تعفن) تورفانی، «غَنْداک/ غَنْتاک» (بد، پلید) و «غَنْچ» (بدبو) سغدی، «گَن» (بو دادن) و «گَنی» (بوی بد) و «گْگَنانّا» (بوگندو) سکایی، 

         در پارسی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «گند»، «گَنده»، «گندیدن»، «گنداب»، «گنده‌دهان»، «گندناک»، «گنداره» (استان هخامنشی)، «گَندَک» (روستایی در شمال بامیان که معبد گوگرد مهمی دارد)، و احتمالا «سوگند [خوردن]»

در پارسی قدیم هم از اینجا چنین واژگانی زاده شده‌اند: «گندش» (معدن گوگرد)، «گَندنا» (تره)، «گَندَگیا» (علف خرس)، «فَرغَند» (گندیده)، «فرغنده» (چرکین)، «غُندَه» (چرک، تعفن)، و احتمالا «سوگند» (گوگرد)

         در زبان‌های زنده‌ی دیگر ایرانی این بن به چنین کلماتی منتهی شده است: «غانْد» (نفرت، نکوهش) و «غانْدَنَه» (سرزنش، تهمت) پشتون، «غُند» (چرک، تعفن) سریکلی، «ایگَیْنْدون» (کثیف کردن) و «قَیْنْدیز» (پیاز، سیر) آسی، «غَنْج» (زشت) اورموری، «گَنْد» (بدبو) و «گَنْدَگ» (شرور) بلوچی، «گَنون» (گندیدن) کردی، «گانُک» (ابله) سیستانی، 

         در زبان‌های هندی از اینجا چنین واژگانی برخاسته‌اند: सौंध (ساونْدْهْ: عطر) و सौंधा(ساونْدْها: معطر) هندی، గంధాఖువు (گَنْدْهاکووو: راسو) و సుగంధము(سوگَنْدْهَمو: عطر) ‌تلوگو،ਗੰਧ (گَنْدْهْ: بو، عطر) و ਗੰਧਹੀਣ (گَنْدْهّین: بی‌بو) و ਗੰਧਕ (گَنْدْهَک: گوگرد) و ਦੁਰਗੰਧ (دورْگَنْدْهْ: بوی گند دادن) و ਸੁਗੰਧ (سوگَنْدْهْ: عطر) و ਸੁਗੰਧਿਤ (سوگَنْدْهیت: معطر) و ਸੋਂਧਾ(سُندْها: معطر) پنجابی، सोंध(سُنْدْهْ: عطر) اودی قدیم، सोंह(سُونْهْ: عطر) و सोंहा (سُونْها: معطر) بُجپوری، સોંધા(سُندْها: عطر) گجراتی، 

برخی از این لغات در زبان‌های دیگر هم وارد شده‌اند: ᦅᧃᦒᦱ (کَنْتْها: بو، بخور) لو، คันธะ (کَن‌تَه: بخور، عطر) تای، «گَنْدَه» (بو، عطر) اندونزیایی، 

         این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده‌اند:

فردوسی توسی: «یکی گنده پیری شد اندر کمند           پر آژنگ و نیرنگ و بند و گزند»

                  و: «چنین است کردار این گنده پیر               ستاند ز فرزند پستان شیر»

ناصرخسرو قبادیانی: «این زشت سپید و آن سیه نیکو   اآن گنده و تلخ وین خوش و بویا»

اسدی توسی: «چنین تا به کوهی که بُد جای شیر         ز بر نیسِتان بود و گنداب زیر»

سنایی غزنوی: «دیو دین آنگهی ز تو برمد                        که ز تو گند معصیت ندمد»


سوزنی سمرقندی: «از هجو من خر خمخانه گشت لنگ آن همچو شیر گنده‌دهان پیس چون پلنگ»