«گوز» به احتمال زیاد نامآواست، هرچند شاید با ریشهی «*گو» به معنای «پوشیده، پنهانی» هم تداخلی پیدا کرده باشد. این واژه به نسبت جدید است و در زبانهای کهن ایرانی بیشتر نامآوایی بوده که به حشرات زیانکار اشاره میکرده و احتمالا قدیمیترین نمونهاش akaZuaW (وَوژَکَه: جانوری اهریمنی) اوستایی است.
این نامآوا در زبانهای زندهی ایرانی چنین شکلهایی پیدا کرده است: «گوز» و «گوزو» و «گوزپیچ [شدن]» و «گوزبند» و «گندهگوزی» و «گوژ» (زنبور) پارسی، «وُووز/ وُبوز» (موریانه، بید لباس) پشتون، «گْوَبْز» (زنبور) بلوچی، «گونْج» (زنبور) بختیاری و ممسنی، «گُنْز» (زنبور) دوانی، «گُوج» (زنبور) سیستانی
این واژه عامیانه محسوب میشده و در شعر و ادب پارسی به ندرت در هجوها به کار گرفته شده است:
سنایی غزنوی: «گر نشستی به زیر من روزی جست ناگه ز گنبدت گوزی
تو چو بادام و پسته رخ مفروز کایچ گنبد نگه ندارد گوز»
سوزنی سمرقندی: «ریش تو روزی هزار گوز کند کسب نه تو را وجه نی به سالی یک تیز»
کمالالدین اسماعیل:«ریشت جوال گوز و بروتت جوالدوز جمله شکم چو خنب و دهان همچو خنبره»
همام تبریزی: «آن سخن نیست گوز شیطان است زحمتش بر دماغ انسان است»
