ریشهی پیشاهندواروپایی «*ghows» به معنای «شنیدن» و «*us» به معنی «گوش» در اصل از «*au» پیشاهندواروپایی مشتق شده که به معنای «شنیدن، توجه» است. ریشهی کهن برسازندهی این کلمات «*hew» است به معنای «دیدن، توجه کردن» که بعد از جدایی دو شاخهی آریایی و اروپایی با افزوده شدن واج «س» شکل «*hews/ *ous» را پیدا کرده و به «شنیدن» دلالت کرده است.
در زبانهای اروپایی کهن چندین کلمه از این بن داریم: lagwos (لاگوئُوس: خرگوش) و ous (اوس: گوش) یونانی، auris (گوش) لاتین، eyra (گوش) نُردیک کهن، ora (گوش) آلمانی کهن، ore (گوش) آلمانی میانه، ausins (گوش) پروسی کهن، 𐌰𐌿𐍃𐍉 (آوسُو: گوش) گُتی، eare (گوش) انگلیسی کهن، оухо (اوخُو: گوش) اسلاوی کهن کلیسایی، au (گوش) ایرلندی کهن، āre (گوش) فریزی کهن، ōra (گوش) ساکسونی کهن و هلندی کهن، ø̄ra (گوش) سوئدی کهن، ø̄ræ (گوش) دانمارکی کهن، ôre (گوش) هلندی میانه،
در زبانهای زندهی اروپایی هم این واژگان از این ریشه برخاستهاند: ohr (سوراخ گوش، گوش) آلمانی، ausis (گوش) لیتوانیایی، auss (گوش) لاتویایی، ear (گوش) و ear ring (گوشواره) انگلیسی، ucho (گوش) روسی و بلغاری، vucho (گوش) اوکراینی، uho (گوش) صربی-کروآتی، eyra (گوش) ایسلندی، øyra/ øyre (گوش) نروژی، öra/ öör (گوش) سوئدی، øre (گوش) دانمارکی، אויער (اُویِر: گوش) ییدیش، oor (گوش) و aar (خوشه) هلندی،
از میان اینها «لاغوس» به معنای «خرگوش وحشی» از یونانی در پارسی قدیم وامگیری شده است.
در زبانهای آریایی این بن به ریشهی «*اُش» (هوش، زیرکی) و «*گُوَس» (شنیدن) تبدیل شده است. در زبانهای کهن ایرانی از این بن چنین میوههایی روییده است: Cu (اوش: شنوایی، گوش) و iCu (اوشی: هوش، دو گوش، ادراک، ذهن) و radICu (اوشیدَر: هوشیار، در اصل: *اوشیَه- بارَه) و arqarvdICu (اوشیدَرَثْرَه: فهم، درک) و AtSUg (گوشْتا: گوش دادن) و arawASOag (گَئُوشَهوَرَه: گوشواره) و aSuvg (گَئوشَه: گوش [گاهانی]) و aSoag (گُئُشَه: گوش [اوستای نو]) و Soag (گَئُوش: شنیدن) و atUrsOSoag (گَئُوشُسْروتَه: اکتسابی، آموخته شده، در اصل یعنی: شنفته) اوستایی، «اوش» (شنوایی، ادراک) و 𐎥𐎢𐏁𐎠 (گَوشَه: گوش) و «*گُوشَکا» (جاسوس) پارسی باستان، akVwg (گُوشَکا: جاسوس) آرامی هخامنشی، घोष (گْهُوسَه: گوش) و घोषति (گُهُوسَتی: شنیدن) و उषस् (اوساس: سوراخ گوش) و घोषणा (گهُوسَنا: زبانزد، ضربالمثل) و घोषिन् (گُهُوسین: پرسروصدا) سانسکریت، 𑀖𑁄𑀲 (گْهُوسَه: گوش) و 𑀖𑁄𑀲𑀇 (گْهُوسَئی: شنیدن) پراکریت، «گْهُوسِتی» (شنیدن) و «گْهُوسَه» (گوش) پالی، «اُوش» (بیداری، هوش) و «اُوشیدَر» (ادراک) و «اَژگَهان» (تنبل، در اصل: *اوشی-کُسانَه، یعنی کمهوش) و «گُوش» (گوش) و «هَنْگُوشیتَک» (همانندی، شباهت، در اصل یعنی: همگوشه بودن) و «نییُوشیدَن/ نییُوخْشیدَن» (گوش سپردن، نیوشیدن) و «گُوشْوار» (گوشواره) و «خَرْگُوش» (خرگوش) و «گُوشَگ» (جاسوس) پهلوی، «اُوش» (بیداری، هوش) و «گُوش» (گوش) و «اَژگاهانی» (تنبلی) و «نیغُوش» (توجه) و «ایزْگُول» (شنیدن) و «ایزْگُولَغ» (گوش) و «اَبْگُوش» (مراقب، گوش به زنگ) و «اَبْغُوش» (ساکت) پارتی، «نییُوش» (نیوشیدن) و «هونیُوش» (مطیع، گوش به فرمان) و «اُوش» (بیداری، هوش) و «گُوش» (گوش) و «اَنْگُوشیدَگ» (شباهت، همسانی) و «گُوشَگ» (گوشه) تورفانی، «گْگووَه» (گوش) و «پْیوس» (شنیدن) و «هَمْگگوس» (توجه) و «اوئی» (هوش) سکایی، «شیا/ اشیهْ/ وشیا» (هوش) و «نغاوش» (شنیدن) و «پتغوشت» (گوش سپردن، نیوشیدن) و «غوش» (گوش) و «غوشیتّ» (جاسوس) و «خرغوشیّ» (خرگوش) سغدی، «بغوسی» (ساکت کردن) و «بغوس» (ساکت) و «هردغوسی» (هشیار کردن، توجه دادن) و «نغوس» (شنیدن) و «نغوسچ» (نیوشایان، پیروان مانی) خوارزمی، ܓܳܫܽܘܫܳܐ (گاشُوشا: جاسوس) و ܓܫܘܫܘܬܐ (گاشُوشوتا: تجسس، جاسوسیّت) سریانی، גָּשׁוֹשׁ (گاشُوش: جاسوس) عبری، ունկն (اونْکْن: گوش) و ականջք (آکانْجْکا: گوشها) و գոյշ (گُیْش: گوش) و ուշ (اوش: هوش) و ուշիմ (باهوش، هوشیار) و ապուշ (آپوش: ابله، خنگ) و գուշակ (گوشَک: جاسوس) و բանդագուշիմ (بَنْدَگوشیم: هذیان، پراکندهگویی) و բանդագուշեմ (بَنْدَگوشِم: هذیان گفتن) و գուշակեմ (گوشاکِم: پیشگویی کردن، غیب گفتن) و գուշակութիւն (گوشَکوتیون: پیشگویی، تفأل) ارمنی کهن،
این کلمات پارسی از این ریشه برخاستهاند: «هوش»، «هوشمند»، «هوشیار/ هُشیوار/ هُشیار»، «بیهوش»، «مدهوش»، «بیهوشی»، «هوشبری»، «هوشبهر»، «باهوش»، «تیزهوش»، «هشدار»، «گوش»، «گوشواره»، «گوشی»، «درِگوشی»، «خرگوش»، «گوشفیل» (نوعی شیرینی)، «گوشه»، «چهارگوش»، «سهگوش»، «گوشهگیری»، «گوشهنشین»، «گوشبهفرمان»، «گوشبهزنگ»، «جگرگوشه»، «گوشهوکنار» و «نیوشیدن» و «نیوشا» و «درازگوش» و «بازیگوش» و «بیغوله/ پیغوله» (در اصل یعنی کنج، گوشهی خانه، مرکب از: پَتی: پیشوند+ گَوشَکَه: گوشه) و «خَرغول خرگوشک» (نوعی گیاه) و همچنین «گوشیدن» (توجه کردن، مراقب بودن) و «غول» (گوش) و «گوشوان» (نگهبان، مراقب) و «اَژْگَهان» (تنبل) و «مَنگوش» (گوشواره) در پارسی قدیم.
پوکورنی معتقد است «گوشه» از بن «*گو» به معنای «خماندن، قوس» آمده که نادرست مینماید. همچنین برخی پژوهشگران گفتهاند که «مدهوش» واژهای ترکیبی است که در اصل بر اساس باب عربی مفعول از ریشهی «*دهش» عربی به معنای «هراسیدن» گرفته شده و «ترسان» معنی میداده، اما به خاطر شباهت بخش دومش به «هوش»، در پارسی معنای «از هوش رفته، بیهوش» را پیدا کرده است. اما این تفسیر نادرست است و این واژه پارسی اصیل است و بخش اول آن aDam (مَذَه: می) اوستایی و मद (مَدَه: می) سانسکریت است و یعنی «سیاه مست، بیهوش از می». در پارسی قدیم کلمهی «گوش» به تنهایی معنای «شنیدن» هم میداده است. چنان که در شعری از ابوسلیک گرگانی میخوانیم:
«خون خود را گر بریزی بر زمین به كه آب رو را بریزی در كنار
بت پرستیدن به كه از مردم پرست پند گوش و كار بند و هوش دار»
چنان که آیلرس به درستی گفته، بن عربی «*جسس» هم از همینجا آمده و تبار سامی ندارد. نقطهی شروع شکلگیری این وامگیری هم روشن است و به akVwg (گُوشَکا: جاسوس) آرامی هخامنشی بازمیگردد که از پارسی باستان وامگیری شده و بعدتر به ܓܳܫܽܘܫܳܐ (گاشُوشا: جاسوس) سریانی و גָּשׁוֹשׁ (گاشُوش: جاسوس) عبری تبدیل شده در که صرف شدن «گوش» بر اساس بابهای سامی در آن نمایان است. بر این مبنا این کلمات هم از همین بن برخاستهاند: «تجسس»، «جاسوس»، «جواسیس»،
واژهی دیگری که شاید از این ریشه برخاسته باشد، «قشنگ» است که احتمالا از بسط مفهوم «توجه، علاقه» برآمده است. برخی از فرهنگهای ریشهشناسی این واژه را ترکی دانستهاند. اما این برداشت نادرست است و این کلمه ریشهی مشخصی در زبان ترکی ندارد. خاستگاه آن آشکارا «غْشَنْک/ اغشنگ» (باشکوه، قشنگ) سغدی است. این واژه در سایر زبانهای ایرانی هم به این صورت وامگیری شده است: «گَشیفْت» پارتی و تورفانی، «قشنگ» پارسی، «قَشَن/ قَشَنْگ/ قِشِنْگ» ترکی، ղաշանգ (غَشَنْگ) ارمنی، «قَشَنْگ» اردو، «گَش» کردی، «غَشی» مونجی، «غَشی» یدغه،
واژگان خویشاوند این خوشه در زبانهای زندهی ایرانی دیگر عبارتند از: «هیش» (هوش) و «کیوروژْک» (خرگوش) و «گوسْتیل/ گوهاریک» (گوشواره) و «کوشیوژ/ کوشیگوژ» (گوشه) کردی، «گُش» (گوش) و «گُوشارِه» (گوشواره) و «جاسوس» زازا، «گوش» و «جاسوس» گورانی، ունկ (اونْک: گوش) و ականջ (آکانْج: گوشها) و գուշակ (گوشَک: پیشگو، غیبگو، جاسوس) و բանդագուշիմ (بَنْدَگوشیم: هذیان، پراکندهگویی) و գուշակութիւն (گوشَکوتیون: پیشگویی، تفأل) و գուշակել (گوشاکِل: پیشگویی کردن، پیشبینی کردن) و բանդագուշել (بَنْدَگوشِل: هذیان گفتن) و ջասուս (جاسوس) و و ուշ (اوش: هوش) و ուշիմ (اوشیم: باهوش، هوشیار) و ապուշ (آپوش: ابله، خنگ) و «اَپْشیل» (حیران شدن) و ուշք (اوشْک: توجه، هشیاری) و «شِمْبوش» (ابله) و «اونکْهْ» (گوش) و «زْگُویْش» (محتاط، مراقب) ارمنی، გუშაგი (گوشَگی: جاسوس، پاسبان، دیدهبان) گرجی، vesh (گوش) آلبانیایی، «هُژار/ هوشار» (هشیار) و «گُش/ گُوش» (گوش) و «نیگُش» (شنیدن) و «بونگُوش» (نرمهی گوش) و «گُوشیتَه» (گوش دادن) و «گُشْکور» (پردهی گوش) و «گُشَک» (گوشه) و «کَرْگُشْک» (خرگوش) بلوچی، «غیش» (گوش) و «خیار» (سالخورده) وخی، «غو» (گوش) و «غواریکِه» (گوشواره) یدغه، гӯш (گوش) پارسی تاجیکی، хъус (قوس: گوش) و «قوسْتْسَیْگ» (گوشواره) و «قوسین» (شنیدن) آسی، «گْهوس» (گوش) و «جاسوس» اردو، «نَغْوَگ» (شنیدن) و «غْوَگ» (گوش) پشتون، «نیغوغ» (شنیدن) و «قوسَیْگ» (جاسوس) و «ایگُسَیْگ» (شنونده) و (گوش) شغنی، «غوش» (گوش) و «وَنْغوشَه» (خر) و «زَرْگوش» و «غوشْوَرَه» (گوشواره) یغنابی، «گو» (گوش) و «بیگو» (کر) پراچی، «خَرْکوس» (بارهنگ) و «کوش» (گوش) و «جَوس» (وارسی) و «جَسّ» (جستجو، دست مالیدن) و «جاسوس» عربی، «غول» (کر، ناشنوا) طبری، «تِجِسّوس» (تجسس) و «جاسوس» ترکی، «جُسوس» (جاسوس) ازبکی،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی را میشناسیم: घोसा (گُهُوسَه: گوش) مَراثی کهن، घोष (گُهُوش: گوش) مراثی، जासूस (جاسوس) هندی، ਜਾਸੂਸ (جاسوس) پنجابی، ගොස (گُسَه: گوش) سینهالی، «گوهُو» (گوش) سندی، ঘোষ (گْهوخ: گوش) آسامی، ঘোষ (گُهوُس: گوش) بنگالی، ఘోష (گُهُوسَه: گوش) تلوگو، கோஷம் (کُوسَم: گوش) تامیلی، घोसब (گُهُوسَب: اعلام کردن) مایثیلی، ގޮވަނީ (گُوَنی: صدا زدن، صدا دادن) و ގޮއްވަނީ (گُوانّی: منفجر شدن) دیوهی،
«گوش» و «هوش» و مشتقهای آن در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: «دوستا، آن خروش بربط تو خوشتر آید به گوشم از تکبیر»
مسعود سعد سلمان: «گیرم که ساخته شوم از بهر کارزار بیرون جهم ز گوشهی این سمج ناگهان
...آنم که بانگ من چو به گوش سخن رسد اندر تن فصاحت گردد روان روان»
سنایی غزنوی: «در سماع و پند اندر دين آيات حق چشم عبرت کور و گوش زيرکي کر کردهاند
کار و جاه سروران شرع در پاي اوفتاد زان که اهل فسق از هر گوشه سر بر کردهاند»
نظامی گنجوی: «مشو غره بر آن خرگوش زرفام که بر خنجر نگارد مرد رسام
که چون شیران بدان خنجر ستیزند بدو خون بسی خرگوش ریزند»
بابا افضل کاشانی: «گوش تو دو دادند و زبان تو یكی یعنی كه دو بشنو و یكی بیش مگو»